Showing posts with label موسیقی. Show all posts
Showing posts with label موسیقی. Show all posts

Friday, May 10, 2013

چهارخوانی Quartet


داستین هافمن هم به کارگردانی رو آورده است و در آخرین تلاشش در سال 2012 با همتی بی نظیر به قدردانی از  بازنشستگان و فرهیختگان موسیقی پرداخته و در این میان جمع بی بدیلی از هنرمندان فرزانه پرده نقره ای را نیز  به این مهمانی فراخوانده است.این روزها ساخت فیلم با هنرنمایی ریش و گیس سفیدهای سینما رونقی یافته و پس از "The Best Exotic Marigold Hotel" که به معنای واقعی در جوایز اسکار از  آن قدردانی نشد,این دومین اثری است که طی یکی دوسال گذشته به مضمون فرهیختگی نگاهی نو دارد.
چهارخوانی یا چهارنوازی" Quartet" اثری است در ژانر کمدی-دراماتیک,مملو از  قطعات بیاد ماندنی موسیقی کلاسیک و اجرهای اپرا که توسط جمعی از ستارگان واقعی روزگار دور این هنر به اجرا درآمده است.کشش دراماتیک داستان به روابط رمانتیک دو نفر از گروه چهارخوان باز می گردد که در اقامتگاه ویژه موسیقیدانان بازنشسته به سر می برند. بازیهای دوست داشتنی هنرمندان بزرگ سینما بریتانیا در کنار چهره های گذرکرده از روزگاری دور مخلوطی از  قدردانی,اندوه استیلای کهن سالی و اشک شوق به چشمها می آورد.
ایده ساخت و ساز مرکزی برای نگهداری ازهنرمندان بازنشسته و ایجاد فضایی همراه با احترام و فهم متقابل زحمات این بزرگواران که به بنای ساختمان Casa di Riposo per Musicisti در 1896 توسط جوزپه وردی فقید در میلان ایتالیا باز می گردد, جزء آرزوهایی است که شاید در مملکتی هنرپرور چون ایران در روزگاری که مردم غم نان را کنار بگذارند زیاد دور از ذهن نخواهد بود.
پ.ن: وقتی از دهه چهرم عمر میگذری تازه نوبت فهم دوران خاکستری و سفید فرا می رسد,همان چیزی که به گمان من برای داستین هافمن بعنوان ایده ساخت فیلم مطرح بوده است.
پ.ن: وقتی به پایان غم انگیز  شادروان حسین سرشار فکر می کنم بیشتر به ایده داشتن چنین اقامتگاه هایی برای کسانی که بخشی از حافظه فرهنگی و هنری کشورمان هستم مصمم تر فکر می کنم.


Friday, April 5, 2013

تواتر و تکرار موسیقی در ذهن و شنیدار Earworms

حالت خاصی از تکرار موسیقی در ذهن یا تبادر چندباره ملودی,شعر یا ریتم آن در حافظه شنیداری باعث شده بود همیشه از خودم بپرسم چه چیزی باعث ماندگاری این قطعه در ذهن می شود؟.در تعطیلات چند روز اخیر فیلمی درباره دوران زندگی مشترک ارنست همینگوی و مارتا گلهورن می دیدم که در طی این دوران هردو بعنوان خبرنگار و نویسنده جنگ داخلی اسپانیا را در خلال صفوف بریگاد انترناسیونال تجربه کردند,سرود انقلابیون اسپانیایی که در فیلم نیز بازخوانی می شد ,ترانه ای است برگرفته از یک ملودی  فولکلریک قرن 19 میلادی با با نام "¡Ay Carmela!" که با توجه به تم حماسی و ضرباهنگ اسپانولی آن یکی دوروزی در ذهنم تکرار می شد.
ماندگاری شعر ,ترانه یا ملودی در قالب یک سرود ملٌی چیز جدیدی نیست و ما ایراینها نیز ترانه های مانند "ای ایران" استاد بنان و"مرا ببوس" گل نراقی را با قدمتی بیش از نیم قرن و این اواخر"یار دبستانی من" و "سر اومد زمستون" را نیز در ذهنهای پیر و جوان جاری می بینیم.ولی پدیده چگونه ماندگار شدن یک اثر موسیقیایی داستان جداگانه ای دارد که در طی جستجوی شخصی ام برای رسیدن به جوابی دقیقتر به سطور پایین منتهی گردید:
در جستجوی گوگل برای پرسش فوق به مقاله ای با عنوان "Earworms" برخورد کردم که مضمون جدیدی برای این کیفیت خاص ذهنی محسوب می شود و نام ترسناکی دارد!,در واقع مقاله از عنوان پژوهشی دانشگاهی که توسط کالج گلداسمیت دانشگاه لندن در جریان است گرفته شده است و به هیچ وجه هم موضوع ترسناکی نیست و به نوعی بر ماندگار شدن نواهای موسیقی در گوش و یاد و خاطره استوار شده است که می تواند از تاثیرهای لذتبخش تا آزاردهنده متفاوت باشد.
با توجه به اینکه پژوهش هنوز در جریان است و از همه کسانی که تجاربی در خصوص این کیفیت شنیداری-ذهنی دارند نیز در سایت دانشگاه برای پرکردن پرسشنامه پژوهشی شان نیز دعوت کرده است,اثراتی که تاکنون شناسایی شده اند هنوز به قطعیت نرسیده اند ولی می توانند تا حدودی این پدیده را تبیین کنند.
به طور خلاصه این پدیده می تواند در اثر یک یا چند علت به شرح ذیل حادث شود:
- در معرض موسیقی قرار گرفتن
-در معرض تکرار موسیقی قرار گرفتن
-کلمات خاصی در شعر یادآور موسیقی مشخصی  باشند
-شخص یا موقعیت مکانی یا تداعی لحظه ای خاص,موسیقی را تداعی کند
-استرس یا سورپرایز شدن
-رویا
-تنش ذهنی یا فکری
همانطور که شما هم متوجه شدید آثار مذکور بیشتر در دو حیطه روانی و شنیداری دسته بندی می شوند.همانطور که برای بسیاری از مردم خصوصاً کسانی که موسیقی دلمشغولی یا حرفه آنها نیست, کرم گوش می تواند لذتبخش  و سرگرم کننده باشد برای دیگرانی که آرامش ذهنی و شفافیت آن را برای کارهایی از قبیل تصنیف آهنگ,ملودی یا شعر و یا حتی سایر کارهای فکری (نرم افزاری) لازم دارند می تواند بسیار آزار دهنده باشد! و در صورت طولانی شدن  تکرار یک موسیقی مانع خلاقیت و ادامه تمرکز بر آثار دیگر می گردد!.
پ.ن: اگر جزء کسانی هستید که کرم گوش آزارتان می دهد به  پرسشنامه پژوهشی که در بالا اشاره شد مراجعه کنید,
حتی امکان مکاتبه با هسته پژوهشی مذکور نیز برایتان فراهم است.
پ.ن: این کرم گوش "¡Ay Carmela!" باعث شد تا فیلمی با همین عنوان را نیز بیابم و ببینم! و برای من که بد نشد!.

Monday, March 25, 2013

تجربه ایرانی در Royal Albert Hall

اعتراف می کنم تا قبل از  اجرای سال 2011 Adele در  رویال آلبرت هال حتی نام این مکان را نشنیده بودم ولی صحنه های زیبایی که از نمای داخلی ان در هنگام اجرای آدل دیدم باعث شد تا همزمانی اجرای گوگوش در این مکان را با تاریخچه و بعضی اطلاعات جنبی در مورد این مکان گره بزنم.

سالن اجرای کنسرت رویال آلبرت هال در منطقه Kensington Gardens لندن به سال 1867 میلادی به دستور ملکه ویکتوریا شروع به ساخت و در سال 1871 به بهره برداری رسید. معماران بنا از گروه مهندسان سلطنتی بوده وسبک معماری بنا به معماری ایتالیایی قرن نوزدهم تعلق داشته که خود از  معماری  دوران رنسانس ایتالیا الهام گرفته شده بود.
علیرغم تمام شهرت این بنا تا قبل از قرن بیستم میلادی, بیشترین شهرت آن به محل برگزاری  فستیوال تابستانه موسیقی کلاسیک BBC Proms باز می گردد که از 1941 به طور مرتب در این محل برگزار شده است, ولی فهرست بسیار طویلی از مناسبتهای مهم بریتانیا و جهان , اجراهای هنری و مجامع مهم اجتماعی علمی , ورزشی و  هنری وجود دارد که اعتبار اجرای مراسم در این مکان را افزون می نمایاند.
اجرای معروف آدل  و هیجان زدگی اش از امکان اجرا در این سالن در عین شهرت جهانی که وی  طی موفقیتهایش بعد از آلبوم "19" به ان دست یافت, باعث شد تا به تماشاگران, سلوکشان حین اجرای کنسرت, طرز پوشش لباس و فرهیختگی مردمانی که به دیدن اجرای موسیقی پاپ و نه موسیقی کلاسیک یا اپرا ! آمده اند ,بیشتر دقت کنم واز زمانی که شبکه تلوزیونی من و تو اجرای گوگوش در این سالن را تبلیغ کرده به موضوعاتی از قبیل نحوه رفتار تماشاگر ایرانی و کد لباس  و پوشش  بیشترحساسیت نشان داده ام.(با توجه به آنچه در مورد رویدادهای نه چندان بسنده رفتاری هم میهنانم در اینگونه کنسرتها شنیده یا خوانده ام)
با توجه به اطلاعاتی که از گیشه های فروش بلیط این سالن به دست آورده ام, به طور معمول این سالن محدودیت کد پوشش را برقرار نمی  نماید مگر آنکه به دلیل مشخصات اجرا یا سطح اجتماعی مدعوین و دیسیپلین های مورد درخواست برگزارکنندگان نوع خاصی از پوشش اعلام گردد ولی در عین حال لباسهای بسیار راحت و اسپرت و به خصوص استفاده از پوششهای برهنه در قسمت بالاتنه برای خانمها مرسوم نیست.
با توجه به انعکاس کنسرتهای برگزار شده در این سالن در سطح بریتانیا و گاهی در سطح بین المللی ,رفتار و کردار فرهیخته مدعوین بویژه آنانی که به تماشای نماد موسیقی و فرهنگ ملٌی خویش نشسته اند می تواند سفیر فرهنگی ایرانیان باشد.
پ.ن: قیمت بلیط  مراسم و کنسرتهای این سالن دامنه متفاوتی بر حسب انتفاعی بودن یا خیریه به خود اختصاص می دهد و در خصوص این مراسم که به جشن موفقیت  آلبوم "اعجاز" خانم گوگوش تعلق دارد از رقم نسبتاً گزاف 180 پاوند انگلیس برای محل تجمع ایستاده (ارزانترین بلیط)  برای هر نفرآغاز می گردد!, که در صورت تکمیل شدن همه سالن طی شبهای اجرا موفقیت مالی بی نظیری برای برگزار کنندگان محسوب خواهد شد.در مقایسه اریک کلاپتون طی ماه می آینده در همین سالن اجرا دارد و قیمت بلیطهایش بین 388 پاوند تا 2550 پاوند برای هر نفر متغیر است!!.( امیدوارم قیمت بلیطهای این کنسرت ارتباط منطقی با رفتار و فرهیختگی شرکت کنندگان آن داشته باشد.)
پ.ن: از این سالن برای محل فیلمبرداری بعضی فیلمهای معروف نیز استفاده شده که از جمله میتوان به نقطه اوج فیلم "مردی که زیاد می دانست" هیچکاک نیز اشاره کرد.
پ.ن : عکسهای داخلی سالن برای من ایرانی که سالنی معتبرتر از تالار وحدت را در داخل ایران تجربه نکرده بسیار حسرتبار است!, ولی نباید فراموش کرد که کشور میزبان از قرن 12 میلادی پارلمان داشته و نسخه تمدن بخش اعظمی از جهان را نیز پیچیده و از همه جالبتر اینکه این بنا را از قرن 19 میلادی  بنا کرده است,اگر همه این تجربه های تاریخی  شرط لازم باشد تا بتوان چنین فیلاهارمونیکی داشت باید چند قرن دیگر هم صبر کنیم!!؟.
پ.ن: تقدم توسعه سیاسی بر فرهنگ یا بالعکس را قبول دارید؟

Tuesday, March 19, 2013

نوروز برتر از مدیریت تغییر آمد پدید!

 مناسبت نوروز با قدمتی در حدود 538 سال قبل از میلاد بیش از هر مضمون دیگری به پتانسیل فرهنگ ایرانی برای  تغییر و مدیریت آن اشاره دارد, مفهوم نوروز به بیانی باستانی پشت سرگذاردن سختی ها و مرارتهای زمستان, خشکیدن و دوباره جوانه دادن, افتادن و دوباره برخاستن را به همه ملتهایی که مناسبتی این چنین داشته اند یادآور شده است. 
 از زمان کوروش دوم بخشش محکومان, پاکسازی مکانهای عمومی و ترفیع لشکریان به یمن بهار و نوروز رسم بوده است.امید به بهبود وضع و حال مردم و دیار از حداقلهای شمیمی است که با بهاربه مشام می رسیده است.
پ.ن: به باور من مفهوم مدیریت تغییر کاملاً با واژه و فرهنگ  نوروز مطابقت دارد و این در حالی است که مدیریت تغییر به سختی بیش از 4دهه قدمت دارد و عمر نوروز از سه هزار سال نیز فراتر رفته است.
پ.ن: برای تبریک نوروز 1392 بهتر از ترانه  نوروزانه استاد یغمایی و ملودی شاد آن به همراه تصویر خط نقاشی زمینه برای تقدیم ندارم,سال جدید را با همه تغییرات متصورش و آمادگی هرچه بیشتر مردم دیار نوروز به همه عزیزانم تبریک می گویم.

Friday, March 11, 2011

بر پدر تعصب از هر نوع لعنت!

تعصب انقلابی گری در بین خود اهالی موسیقی و به قولی محفل حفظ و اشاعه موسیقی سنتی ایران, در مبارزه با آنچه که غلبه موسیقی پاپ بر سنتی می دانستند, باعث شد تا بساط موسیقی به جز انواع قابل استفاده برای سرودهای انقلابی و کنسرتهای سنتی آن هم توسط بعضی اشخاص خاص برای حداقل یک دهه جمع شود و تا بعد از پایان جنگ کسی جز در خفاء به آن نپردازد.با این نگاه رو به عقب به روند و مسیر موسیقی در ایران, تعصب اساتید سنتی منجر به آن شد که در اولین فرصت آتش تعصب مذهبیون در خرمن آنها نیز کارگر افتد و این تعصب لاکردار ماند و دیگر هیچ نماند!.
در ایران پیش از انقلاب 57, فرصت یگانه ای برای شناسایی استعدادهای هنری دانش آموزان دختر و پسر در طی برگزاری سالیانه اردوهای دانش آموزی رامسر فراهم می آمد که از بین آنها شماری چند از بهترین اساتید و هنرمندان چند دهه بعد معرفی شدند و این روال با توجه به ساختار سنتی کسب و کار موسیقی آن روزها که بیشتر در تهران متمرکز بود,فرصت مناسبی برای معرفی استعدادهای درخشان غیر تهرانی بود.یک از ضربه های سهمگین به ادامه این روند تغییر سیاستهای اعزام به اردوگاه رامسر پس از انقلاب جمع شدن بساط شناسایی استعدادهای هنری دانش آموزی بود که عملاً راه به ورود به کسوت هنرمندی را فقط به دانشگاه هنر محدود نموده است.اگرچه استفاده از تحصیلات عالیه هنری باعث جلا یافتن هنرمند می گردد ولی اصل ماجرا به همان استعدادهایی باز می گردد که در بعضی به ودیعه نهاده شده و در بعضی خیر...
پ.ن: همین الان نیز بعضی از اساتید شناخته شده در مصاحبه های شان دست از این تعصب کور بر علیه سایر شیوه ها و متدهای هنری بر نمی دارند و با قاطعیت هر چه غیر از خود و هنر خودی را بر نمی تابند!,در مقایسه اشخاصی مانند پاوارتی با تورهای جهانی که با هنرمندان سایر سبکها برگزار کرد توانست بزرگواری و فرهیختگی یک استاد واقعی را و فاصله گرفتن از تعصب هنری را در یاری رساندن به سبک شخصی اش به نمایش بگذارد.
پ.ن: نمونه همین تعصبها در نوجوانی خود من باعث شد که از محضر یک استاد ردیف آوازی به خاطر آنکه از دید من نوجوان به استاد محبوب من توهین کرده بود باز بمانم و دیگر هم فرصت تلمذ هنری حاصل نشد...
پ.ن:در اروپای امروز هنوز در کنار آن همه سبک رنگ و وارنگ, گروهها و جوانهای مستعدی را می بینید که دست از اپرا و موسیقی کلاسیک برنمی دارند به دنبال ایجاد ظرفیتهای جدیدی در این وادی هستند, گروهIL VOLO نیز که از سه نوجوان ایتالیایی(Piero Barone, Ignazio Boschetto, and Gianluca Ginoble) خواننده تنور تشکیل شده, به مانند سلف خود گروه IL DIVOبه سبکی از همسرایی اپرا دست یافته اند که از دل یکی از همین برنامه های کشف استعداد اروپایی متولد شده اند...
پ.ن: تمرکز بر واژه تعصب در این پست اشاره به شمشیر دو لبه ای است که خود متعصب را نیز باز نخواهد گذارد!.

Thursday, March 10, 2011

اساتید زخمه ها را تندری کردند

برای ایرانیهای غیر ساکن در پایتخت,فرصت دیدن هنرنمایی اساتید موسیقی به اندازه ای کم اتفاق می افتد که هر بار را مانند یک اتفاق بی نظیر به حافظه می سپارند.قبلا! ازموسیقی تیتراژ سریال بیاد ماندنی مثل آباد توسط استاد علیزاده در همان اوایل انقلاب گفته بودم و ماندگاری آن در حافظه ام که باعث شد تا به هر زحمتی شده آن تیتراژ را بیابم و به آهنگ گوشی موبایل تبدیلش کنم!,ولی در این آخر دنیا به یکباره و در پی پیشنهاد بندرعباس بعنوان پایتخت موسیقی کشورمان!,چندین کنسرت موسیقی پشت سر هم نصیب ما سرحدی ها! شده است. 18 و 19 اسفند هم نوبت به استادان علیزاده و خلج و بداهه نوازی شان رسید که برای من فرصت یگانه ای بود تا شورانگیز و ترکمن استاد را زنده و در چند قدمی چشمها و گوشهای مسحور شده ام, تجربه کنم!.بیش از همیشه اعتقاد پیدا کردم که نوازندگی سازهای ایرانی ارتباط مستقیمی با انتقال حس و دانش موسیقیایی نوازنده به ساز و انعکاس آن به مخاطب دارد و علیزاده بخصوص با آن دانش و تجربه اسطوره ای بویژه در تجربه های نوینی که با سه تار و تار و ساز شخصی اش یافته است به بی مرگی و فنا ناپذیری دست یافته است!.
پ.ن:در اجرای شب اول پس از پایان دو بخش پیشبینی شده و با توجه به درخواست حضار و کف زدنهای تشویقی, این دو به صحنه بازگشتند و با نواختن یکی از ملودیهای فولکلوریک بندری حضار را به وجد آوردند و با کل کشیدن یکی از حضار این قطعه حدود 6 دقیقه ای را به پایان بردند!.
پ.ن:اصرار و تحمیل شروع قطعات موسیقی با تلاوت قرآن در ابتدا بقدری همه را تعجب زده کرد و این در حالی است که چنین چیزی مرسوم اجرای کنسرت در هیچ کجای ایران نیست! و احتمالاً از ابداعات رئیس ارشاد این آخر دنیا است !.

Thursday, December 16, 2010

زنان را جدی بگیرید Sólo quiero caminar



در میان فرازهای "چنین گفت زرتشت" , آنچه به رونمایی سرشت زنان می پردازد برای ما مردان زن نشناس! بسیار فرزانه وار می نماید!, اگرچه بسیاری معتقدند نیچه خود نیز زنان را به درستی نشناخته بود...
از جمله "در زن دیری‌ست که برده‌ای و خودکامه‌ای نهان گشته اند. از این‌رو زن را توان دوستی نیست. او عشق را می‌شناسد و بس.عشق زن نسبت به‌هرچه خوش‌آیندش نباشد بیدادگر است و کور. در عشق هوشیارانه‌ی زن نیز هنوز در کنار روشنی همواره شبیخون است و آذرخش و شب." یا "مرد را از زن هراس باید وقتی که وی بیزار است و باید از وی در هراس باشد وقتی که وی عاشق است!" و چنین موجودی را باید همواره جدی گرفت چون موقعیتهای متعددی بین عاشقی و بیزاری وجود ندارند...
یکی از آخرین ساخته های Agustín Díaz Yanesکارگردان اسپانیایی نیز در مورد چهار زن است که ملغمه ای از بیزاری و عشق را تبدیل به نیروی ویرانگری برای انجام ماموریتهای غیرممکن کرده اند,اگر گوشه ذهنی از کلام نیچه در یاد و خاطرم نبود فیلم فقط یک اکشن فمیمینیست پسند جلوه می کرد ولی ریتم مناسب و بازی فوق العاده Ariadna Gilکه بیزاری و عشق را همزمان به زیبایی تصویر می کند لحظات درخشانی را برای Sólo quiero caminar 2008بعنوان یک فیلم اکشن اسپانیایی رقم زد است که در سال 2008 در جشنواره معروف فیلم گویا هم بسیار درخشان و مورد پسند هیات ژوری معرفی شده بود.
پ.ن: جدی گرفتن زنان حرکت جدیدی نیست ولی ما ایرانیها هنوز هم با شک و تردید از کنار آن میگذریم, به بهانه فیلم یکبار دیگر به یاد همه و از جمله خودم می آورم که زنان را جدی بگیرید چون همیشه یا عاشقند یا بیزار!...
پ.ن:نام فیلم از موزیکی به همین نام از ساخته های پاکو دلوچیا در سال 1981 عاریه گرفته شده است که در پایان فیلم نیز آن را خواهید شنید.



Thursday, October 7, 2010

بی شناسنامه گی فرهنگی


ایراد وارده بر نحوه تیتراژ سریال قهوه تلخ و نام نبردن از صاحب اثر تصنیف آغازین تا آنجا وارد است که بقیه مصرف کنندگان آثار و تالیفات مشابه دیگر هنرمندان و مولفان نیز به چنین اصولی پایبند باشند!. اگر کمی به حوزه نشر امروز دقت کنید متوجه آثار بسیاری خواهید شد که در بخشی ناچیز یا کاملاً قابل توجه از کل اثر از دسترنج سایرین به گونه کاملاً مشهود یا در نقاب اقتباس های بدون شناسنامه! بهره برده اند. این روزها در کمتر اثری به پانوشتهای سودمندی بر می خورید که آدرس اثر اقتباسی را با رعایت اصول و حقوق مولفین اصلی آورده باشند, دامنه این نوع سوء استفاده به راحتی به مقالات دانشگاهی و علمی نیز راه یافته است و دیگر حساسیت بسیاری از اساتید بعد از این! را تحریک نمی کند.
در سینمای وطنی برای دارندگان گوشهای حساس ردپای ملودیهای اقتباسی یا اصل آثار داخلی و خارجی بسیاری قابل شناسایی است در حالیکه در هیچ کجای اثر به نام تصنیف کنندگان و موسیقیدان اشاره نشده است, شاید در این میان کسانی مانند مهرجویی مستثنا باشند که این افتخار را به تماشاچی ایرانی می دهند تا نادانسته از پای فیلم برنخیزد و بداند که موسیقی متن فیلم به فلان و کذا تعلق داشته و فلان موومان از فلان کنسرت بهمان نیز نام دارد!. اقتباس از فیلمنامه و آثار خارجی و داخلی و حتی سرقت آثار دیگران که سکه رایج شده است و فقط کافی است تا در جریان آثار سینمایی معروف قرار داشته باشید تا انواع کپی برداریهای ناشیانه را ببینید که به خورد تماشاچی بی گناه و بی اطلاع ایرانی می رود!.
اگر بخواهیم مته به خشخاش بگذاریم بسیاری از تحریرهای آوازی در آثار سنتی نیز دارای شناسنامه ای به مراتب قدیمی تر از این مرتبه اجرا هستند ولی آوازه خوان محترم هیچ اشاره ای به آن نکرده است.به گمان من اتهام این نوع ساده گذشتن از کنار شناسنامه های فرهنگی را باید به چند عامل اصلی نسبت داد:
1-اوٌل آنکه سواد و فرهنگ عمومی جامعه تا آنجا پس رفته است که صحنه های جاندار فیلم و اجراهای دراماتیک, جملات نوشتاری ,ملودیها و تحریرهای آوازی آشنا, معروف و متعلق به غیر توسط عامه مردم قابل بازشناسی نیستند!.
2-در نبود قوانین حقوق مولفین یا جدی نگرفته شدن آن به بهانه آنچه که سالهای پس از انقلاب به عیان و کاملاٌ با حمایت دولتی در مورد آثار خارجی درایران صورت گرفت, حساسیت ایرانی جماعت در خصوص حقوق مالکانه صاحبین آثار فرهنگی ایرانی شباهت به یک شوخی بسیار پیش پا افتاده پیدا کرده است ودر این رهگذر نشستن و نظاره کردن برباد رفتن فرهنگ ایرانی در همین چارچوب تلنگری بر ذهن عامه مردم نخواهد زد.
پ.ن:کسانی مانند مدیری با همان حس مثال زدنی و آشنای ایرانی با انگیزش شخصی و پاسداری از حقوق مالکانه خود به تهیه آن پیش پرده تقاضای عدم کپی برداری سریالش می پردازد و همزمان حقوق علی اکبرخان شیدا برای تصنیف معروفش یا امین الله حسین را برای استفاده گسترده از قطعاتش را نادیده باقی می گذارد و الخ...
پ.ن: این سودجویی افتضاح و نخ نمای ایرانی فقط به بازار و کسب و کار تجارتی محدود نمانده و مدتها است که بازار پیرامونی محصولات فرهنگی را نیز در نوردیده و فقط با پز و فیگور فرهنگی بودن سعی دارد که رنگ و لعابی غیر تجاری به آن بدهد ولی باید قبول کنیم در این دنیا چیزی باقی نمانده که با سود و منافع آدمها گره نخورد ه باشد...

Monday, May 10, 2010

خطر كوچك شدن آرزوها و آغاز حراج جسم و جان Me Llaman Calle


اگر جامعه يا دولتي مردمانش را وا دارد كه روز به روز آرزوهايشان كم رنگتر و كوچكتر شوند، در پايان چيزي جز روسپيگري براي آن جامعه باقي نخواهد ماند!.ارزش داشتن آرزوهاي بزرگ همانند ارزش نفروختن جان و تن به پشيزي است...
داستان فيلم Princesasمحصول 2005 اسپانيا روايت زندگي دو روسپي در خيابانهاي مادريد است كه هر كدام قيمت اين حراج تن را با تحقق آرزوهايي بسيار كوچك برابر مي بينند. فيلم داستان زندگي روزانه زني است كه آرزويي جز داشتن يك زندگي طبيعي و يك شريك زندگي كه بتواند بعد از ساعت پايان كار او را با اتومبيلش سوار كند ندارد و همه تلاشش براي پس انداز پولي است كه با آن ايمپلنت سينه و يك ظاهر شكيل تر ابتياع كند!، در حاشيه اين داستان زن ديگري از جمهوري دومينيكن براي گذران زندگي پسر و مادرش پول پس انداز مي كند و همه در پايان به اين نتيجه مي رسند كه اين مسير ادامه دادني نيست و بايد از اين ورطه دامن خود بيرون بكشند...
پ.ن:ترانه Me Llaman Calle اثر Manu Chaoكه براي اين فيلم ساخته شده است با مضمون انگليسي ذيل بهترين روايت آهنگين همه آن چيزي است كه در سطور بالا آوردم!.

They call me street
stepping on the concrete
the rebellious and so lost girl
they call me street
street of the night
street of the day
they call me street
I'm going so tiredly
I'm going so vacantly
like a little machine for the grand city
they call me street
I get into your car
they call me street
I should be happy
tired street, empty street
of so much love
I'm going to the street below
I'm going to the street above
I wont back down
not even for life
they call me street
and that is my pride
I know one day I'll arrive
I know one day
my luck will come
one day it'll look for me
at the exit a good man
giving his life without paying
my heart isn't for rent
they call me street(2x)
suffering street, depressed street
from so much love
they call me street
most quiet street
they call me street without a future
they call me street without an exit
they call me street
most quiet street
for the women of life
rise below
sink above
like a little machine
for the grand city

پ.ن:شايد اگر همه عمر را بر سر آن بگذاريم كه آرزوهاي كوچك مردم فرودست را به تحقق برسانيم شايد بتوانيم از كوچكترشدن اين آرزوها و حراج جسم و جانشان پيشگيري كنيم،شايد نمي دانم شايد...

Template Designed by Douglas Bowman - Updated to New Blogger by: Blogger Team
Modified for 3-Column Layout by Hoctro, a little change by PThemes