Friday, May 10, 2013
Friday, April 5, 2013
تواتر و تکرار موسیقی در ذهن و شنیدار Earworms
در جستجوی گوگل برای پرسش فوق به مقاله ای با عنوان "Earworms" برخورد کردم که مضمون جدیدی برای این کیفیت خاص ذهنی محسوب می شود و نام ترسناکی دارد!,در واقع مقاله از عنوان پژوهشی دانشگاهی که توسط کالج گلداسمیت دانشگاه لندن در جریان است گرفته شده است و به هیچ وجه هم موضوع ترسناکی نیست و به نوعی بر ماندگار شدن نواهای موسیقی در گوش و یاد و خاطره استوار شده است که می تواند از تاثیرهای لذتبخش تا آزاردهنده متفاوت باشد.حتی امکان مکاتبه با هسته پژوهشی مذکور نیز برایتان فراهم است.
Posted by
چشمهایی که فکر می کنند
at
3:19 AM
View Comments
Labels: اعتقادات شخصی, ایده, جنبش خانگی, دانستنیهای عمومی, فیلم و سینما, موسیقی
Monday, March 25, 2013
تجربه ایرانی در Royal Albert Hall
علیرغم تمام شهرت این بنا تا قبل از قرن بیستم میلادی, بیشترین شهرت آن به محل برگزاری فستیوال تابستانه موسیقی کلاسیک BBC Proms باز می گردد که از 1941 به طور مرتب در این محل برگزار شده است, ولی فهرست بسیار طویلی از مناسبتهای مهم بریتانیا و جهان , اجراهای هنری و مجامع مهم اجتماعی علمی , ورزشی و هنری وجود دارد که اعتبار اجرای مراسم در این مکان را افزون می نمایاند.
Posted by
چشمهایی که فکر می کنند
at
8:03 AM
View Comments
Labels: اعتقادات شخصی, ایده, جنبش خانگی, جهانگردی, عکس و مضمون, فرهنگ ملٌل, فیلم و سینما, موسیقی
Tuesday, March 19, 2013
نوروز برتر از مدیریت تغییر آمد پدید!
Posted by
چشمهایی که فکر می کنند
at
12:44 PM
View Comments
Labels: اعتقادات شخصی, ایده, جنبش خانگی, عکس و مضمون, فرهنگ ملٌل, موسیقی
Friday, March 11, 2011
بر پدر تعصب از هر نوع لعنت!
در ایران پیش از انقلاب 57, فرصت یگانه ای برای شناسایی استعدادهای هنری دانش آموزان دختر و پسر در طی برگزاری سالیانه اردوهای دانش آموزی رامسر فراهم می آمد که از بین آنها شماری چند از بهترین اساتید و هنرمندان چند دهه بعد معرفی شدند و این روال با توجه به ساختار سنتی کسب و کار موسیقی آن روزها که بیشتر در تهران متمرکز بود,فرصت مناسبی برای معرفی استعدادهای درخشان غیر تهرانی بود.یک از ضربه های سهمگین به ادامه این روند تغییر سیاستهای اعزام به اردوگاه رامسر پس از انقلاب جمع شدن بساط شناسایی استعدادهای هنری دانش آموزی بود که عملاً راه به ورود به کسوت هنرمندی را فقط به دانشگاه هنر محدود نموده است.اگرچه استفاده از تحصیلات عالیه هنری باعث جلا یافتن هنرمند می گردد ولی اصل ماجرا به همان استعدادهایی باز می گردد که در بعضی به ودیعه نهاده شده و در بعضی خیر...
پ.ن: همین الان نیز بعضی از اساتید شناخته شده در مصاحبه های شان دست از این تعصب کور بر علیه سایر شیوه ها و متدهای هنری بر نمی دارند و با قاطعیت هر چه غیر از خود و هنر خودی را بر نمی تابند!,در مقایسه اشخاصی مانند پاوارتی با تورهای جهانی که با هنرمندان سایر سبکها برگزار کرد توانست بزرگواری و فرهیختگی یک استاد واقعی را و فاصله گرفتن از تعصب هنری را در یاری رساندن به سبک شخصی اش به نمایش بگذارد.
پ.ن: نمونه همین تعصبها در نوجوانی خود من باعث شد که از محضر یک استاد ردیف آوازی به خاطر آنکه از دید من نوجوان به استاد محبوب من توهین کرده بود باز بمانم و دیگر هم فرصت تلمذ هنری حاصل نشد...
پ.ن:در اروپای امروز هنوز در کنار آن همه سبک رنگ و وارنگ, گروهها و جوانهای مستعدی را می بینید که دست از اپرا و موسیقی کلاسیک برنمی دارند به دنبال ایجاد ظرفیتهای جدیدی در این وادی هستند, گروهIL VOLO نیز که از سه نوجوان ایتالیایی(Piero Barone, Ignazio Boschetto, and Gianluca Ginoble) خواننده تنور تشکیل شده, به مانند سلف خود گروه IL DIVOبه سبکی از همسرایی اپرا دست یافته اند که از دل یکی از همین برنامه های کشف استعداد اروپایی متولد شده اند...
پ.ن: تمرکز بر واژه تعصب در این پست اشاره به شمشیر دو لبه ای است که خود متعصب را نیز باز نخواهد گذارد!.
Posted by
چشمهایی که فکر می کنند
at
1:27 AM
View Comments
Labels: اعتقادات شخصی, جنبش خانگی, موسیقی
Thursday, March 10, 2011
اساتید زخمه ها را تندری کردند
پ.ن:در اجرای شب اول پس از پایان دو بخش پیشبینی شده و با توجه به درخواست حضار و کف زدنهای تشویقی, این دو به صحنه بازگشتند و با نواختن یکی از ملودیهای فولکلوریک بندری حضار را به وجد آوردند و با کل کشیدن یکی از حضار این قطعه حدود 6 دقیقه ای را به پایان بردند!.
پ.ن:اصرار و تحمیل شروع قطعات موسیقی با تلاوت قرآن در ابتدا بقدری همه را تعجب زده کرد و این در حالی است که چنین چیزی مرسوم اجرای کنسرت در هیچ کجای ایران نیست! و احتمالاً از ابداعات رئیس ارشاد این آخر دنیا است !.
Posted by
چشمهایی که فکر می کنند
at
10:14 AM
View Comments
Labels: اعتقادات شخصی, جنبش خانگی, عکس و مضمون, موسیقی
Thursday, December 16, 2010
زنان را جدی بگیرید Sólo quiero caminar
از جمله "در زن دیریست که بردهای و خودکامهای نهان گشته اند. از اینرو زن را توان دوستی نیست. او عشق را میشناسد و بس.عشق زن نسبت بههرچه خوشآیندش نباشد بیدادگر است و کور. در عشق هوشیارانهی زن نیز هنوز در کنار روشنی همواره شبیخون است و آذرخش و شب." یا "مرد را از زن هراس باید وقتی که وی بیزار است و باید از وی در هراس باشد وقتی که وی عاشق است!" و چنین موجودی را باید همواره جدی گرفت چون موقعیتهای متعددی بین عاشقی و بیزاری وجود ندارند...
یکی از آخرین ساخته های Agustín Díaz Yanesکارگردان اسپانیایی نیز در مورد چهار زن است که ملغمه ای از بیزاری و عشق را تبدیل به نیروی ویرانگری برای انجام ماموریتهای غیرممکن کرده اند,اگر گوشه ذهنی از کلام نیچه در یاد و خاطرم نبود فیلم فقط یک اکشن فمیمینیست پسند جلوه می کرد ولی ریتم مناسب و بازی فوق العاده Ariadna Gilکه بیزاری و عشق را همزمان به زیبایی تصویر می کند لحظات درخشانی را برای Sólo quiero caminar 2008بعنوان یک فیلم اکشن اسپانیایی رقم زد است که در سال 2008 در جشنواره معروف فیلم گویا هم بسیار درخشان و مورد پسند هیات ژوری معرفی شده بود.
پ.ن: جدی گرفتن زنان حرکت جدیدی نیست ولی ما ایرانیها هنوز هم با شک و تردید از کنار آن میگذریم, به بهانه فیلم یکبار دیگر به یاد همه و از جمله خودم می آورم که زنان را جدی بگیرید چون همیشه یا عاشقند یا بیزار!...
پ.ن:نام فیلم از موزیکی به همین نام از ساخته های پاکو دلوچیا در سال 1981 عاریه گرفته شده است که در پایان فیلم نیز آن را خواهید شنید.
Posted by
چشمهایی که فکر می کنند
at
6:11 AM
View Comments
Labels: اعتقادات شخصی, زنان, عکس و مضمون, فیلم و سینما, موسیقی
Thursday, October 7, 2010
بی شناسنامه گی فرهنگی
در سینمای وطنی برای دارندگان گوشهای حساس ردپای ملودیهای اقتباسی یا اصل آثار داخلی و خارجی بسیاری قابل شناسایی است در حالیکه در هیچ کجای اثر به نام تصنیف کنندگان و موسیقیدان اشاره نشده است, شاید در این میان کسانی مانند مهرجویی مستثنا باشند که این افتخار را به تماشاچی ایرانی می دهند تا نادانسته از پای فیلم برنخیزد و بداند که موسیقی متن فیلم به فلان و کذا تعلق داشته و فلان موومان از فلان کنسرت بهمان نیز نام دارد!. اقتباس از فیلمنامه و آثار خارجی و داخلی و حتی سرقت آثار دیگران که سکه رایج شده است و فقط کافی است تا در جریان آثار سینمایی معروف قرار داشته باشید تا انواع کپی برداریهای ناشیانه را ببینید که به خورد تماشاچی بی گناه و بی اطلاع ایرانی می رود!.
اگر بخواهیم مته به خشخاش بگذاریم بسیاری از تحریرهای آوازی در آثار سنتی نیز دارای شناسنامه ای به مراتب قدیمی تر از این مرتبه اجرا هستند ولی آوازه خوان محترم هیچ اشاره ای به آن نکرده است.به گمان من اتهام این نوع ساده گذشتن از کنار شناسنامه های فرهنگی را باید به چند عامل اصلی نسبت داد:
1-اوٌل آنکه سواد و فرهنگ عمومی جامعه تا آنجا پس رفته است که صحنه های جاندار فیلم و اجراهای دراماتیک, جملات نوشتاری ,ملودیها و تحریرهای آوازی آشنا, معروف و متعلق به غیر توسط عامه مردم قابل بازشناسی نیستند!.
2-در نبود قوانین حقوق مولفین یا جدی نگرفته شدن آن به بهانه آنچه که سالهای پس از انقلاب به عیان و کاملاٌ با حمایت دولتی در مورد آثار خارجی درایران صورت گرفت, حساسیت ایرانی جماعت در خصوص حقوق مالکانه صاحبین آثار فرهنگی ایرانی شباهت به یک شوخی بسیار پیش پا افتاده پیدا کرده است ودر این رهگذر نشستن و نظاره کردن برباد رفتن فرهنگ ایرانی در همین چارچوب تلنگری بر ذهن عامه مردم نخواهد زد.
پ.ن:کسانی مانند مدیری با همان حس مثال زدنی و آشنای ایرانی با انگیزش شخصی و پاسداری از حقوق مالکانه خود به تهیه آن پیش پرده تقاضای عدم کپی برداری سریالش می پردازد و همزمان حقوق علی اکبرخان شیدا برای تصنیف معروفش یا امین الله حسین را برای استفاده گسترده از قطعاتش را نادیده باقی می گذارد و الخ...
پ.ن: این سودجویی افتضاح و نخ نمای ایرانی فقط به بازار و کسب و کار تجارتی محدود نمانده و مدتها است که بازار پیرامونی محصولات فرهنگی را نیز در نوردیده و فقط با پز و فیگور فرهنگی بودن سعی دارد که رنگ و لعابی غیر تجاری به آن بدهد ولی باید قبول کنیم در این دنیا چیزی باقی نمانده که با سود و منافع آدمها گره نخورد ه باشد...
Posted by
چشمهایی که فکر می کنند
at
8:44 AM
View Comments
Labels: اعتقادات شخصی, جنبش خانگی, فیلم و سینما, کتاب, موسیقی
Monday, May 10, 2010
خطر كوچك شدن آرزوها و آغاز حراج جسم و جان Me Llaman Calle
داستان فيلم Princesasمحصول 2005 اسپانيا روايت زندگي دو روسپي در خيابانهاي مادريد است كه هر كدام قيمت اين حراج تن را با تحقق آرزوهايي بسيار كوچك برابر مي بينند. فيلم داستان زندگي روزانه زني است كه آرزويي جز داشتن يك زندگي طبيعي و يك شريك زندگي كه بتواند بعد از ساعت پايان كار او را با اتومبيلش سوار كند ندارد و همه تلاشش براي پس انداز پولي است كه با آن ايمپلنت سينه و يك ظاهر شكيل تر ابتياع كند!، در حاشيه اين داستان زن ديگري از جمهوري دومينيكن براي گذران زندگي پسر و مادرش پول پس انداز مي كند و همه در پايان به اين نتيجه مي رسند كه اين مسير ادامه دادني نيست و بايد از اين ورطه دامن خود بيرون بكشند...
پ.ن:ترانه Me Llaman Calle اثر Manu Chaoكه براي اين فيلم ساخته شده است با مضمون انگليسي ذيل بهترين روايت آهنگين همه آن چيزي است كه در سطور بالا آوردم!.
They call me street
stepping on the concrete
the rebellious and so lost girl
they call me street
street of the night
street of the day
they call me street
I'm going so tiredly
I'm going so vacantly
like a little machine for the grand city
they call me street
I get into your car
they call me street
I should be happy
tired street, empty street
of so much love
I'm going to the street below
I'm going to the street above
I wont back down
not even for life
they call me street
and that is my pride
I know one day I'll arrive
I know one day
my luck will come
one day it'll look for me
at the exit a good man
giving his life without paying
my heart isn't for rent
they call me street(2x)
suffering street, depressed street
from so much love
they call me street
most quiet street
they call me street without a future
they call me street without an exit
they call me street
most quiet street
for the women of life
rise below
sink above
like a little machine
for the grand city
Posted by
چشمهایی که فکر می کنند
at
7:49 PM
View Comments
Labels: اعتقادات شخصی, روزانه, زنان, عکس و مضمون, فیلم و سینما, موسیقی




