Friday, March 15, 2013
Friday, May 28, 2010
Footloose بازسازي مي شود
به لحاظ ريتم داستان همه اين فيلمها به رقابتهايي دراماتيك بين رقصنده ها و برتري قهرمان اصلي فيلم ختم مي گرديد ولي در اين ميان آهنگها و شيوه هاي رقص بسياري در خاطرات همان نوجوانهاي قديمي ماندگار شد...پ.ن: ساخت نسخه جديدي از فيلم Footloose كه قرار است در تابستان سال جاري فيلمبرداري شود و دعوت ازجواناني در رده سني ارشد دبيرستان براي ايفاي نقش رقصنده هاي فيلم و بازسازي هنرنمايي كوين بيكن در اينديپندنت مانند يك قطار زمان من را به همان دوران و ذوق و وشوقي كه شنيدن ريتم آهنگهاي اين فيلمها در ما برمي انگيخت كشاند...
Posted by
چشمهایی که فکر می کنند
at
10:08 PM
View Comments
Labels: خاطره, رسانه, روزانه, عکس و مضمون, فیلم و سینما
Tuesday, October 20, 2009
عصرانه سه نفره وبلاگی

پ.ن: بعضی وقتها گریز زدن هم بد نیست! البته به شرطی که وقتی به مامان یسنا تلفن میزنی و دیرآمدنت را خبر می دهی لحن صدای آنور تلفن تغییر نکند!.
پ.ن: ما وبلاگنویسها به طرز غیر قابل باوری,شباهتهای رفتاری و ذائقه مشابه در مورد بعضی چیزهای خاص داریم...
Posted by
چشمهایی که فکر می کنند
at
11:28 AM
View Comments
Labels: جنبش خانگی, خاطره, عکس و مضمون
Wednesday, October 14, 2009
Hijra و داستان ایرانیزه آنها

فراموش نمی کنم اولین باری که دسته ای از زنهای ساری پوشیده را مقابل ساختمان محل اقامتمان دیدم که نگاه و حرکات خاصی داشتند که در لحظه اول برای من مفهومی نداشت ولی میزبانمان توضیح داد که اینها در واقع زن نیستند! و برای پسربچه ای مانند من که همان موقع هم تفاوت آنچنانی بین جنس زن و مرد درک نمی کردم!, این آمیختگی هویت زن و مرد در یک کالبد دیگر بیش از حد درک و فهمم به شمار میرفت!. آن موجودات را "خنثی ها" می گفتند که گویا از همان بدو تولد در میان هندوها شناسایی می شدند و به صورت کاملاً جداگانه ای در کاستی فرودست حتی پایینتر از نجس ها به زندگی ایزوله خود ادامه می دادند.تاریخچه خنثی ها یا به اصطلاح اهالی شبه قارهHijra به قرن 12 میلادی مقارن سلطنت پادشاهان مسلمان در هندوستان باز می گردد که با شناسایی مخنثها از آنها بعنوان محافظ یا خدمتکار در حرمسرای شاهی بهره می بردند.با توجه به عدم شناسایی این ناهنجاری جنسیتی از بدو تولد در جایگاهی انسانی و کاستن حقوق طبیعی آنها در جوامع مشرق زمین, هیچگاه با واقعیتی از این دست بعنوان وضعیتی پذیرفتنی رفتار نشده است.
پ.ن: با خواندن خبر مربوط به دو جنسیتی ها در تیمهای ورزشی بانوان کشور ناخودآگاه خیالم پر کشید به همان صحنه نوجوانی در هند و آدمهایی که همه خودشان را از آنها کنار می کشیدند واگر در کوچه یا خیابان به کسی برای کمی پول یا غذا مراجعه می کردند طرف مذبور از ترس بی آبرویی یا مضحکه شدن هر چه که می خواستند می داد و آبروی خود را به در می برد!.حداقل با توجه به تفاوتهای فیزیکی آشکار هرمافرودیتها این امکان جدید برای پیوستن به تیمهای ورزشی زنان در کشورهای اسلامی و آفریقایی به فرصتی تبدیل شده که این بخش از جامعه هم بتواند نمودی بهتر و فعالتر از خود نشان بدهد و در قالب قهرمانان ورزشی یکی از نیمه های شخصیتشان هویتی تمام بیابند!!.
پ.ن: محدودیت دانش بشری برای فهم آنچه در اطرافش می گذرد و تبدیل چند هزارساله این نافهمی ها به خرافه و تابوهای فرهنگی سرنوشت هزاران نفر را در این دیار به گونه ای رقم زده است که فدراسیونهای ورزشی با هرمافرودیتهای ایرانی مانند آدم آهنی یا بیگانگان فضایی که حتی نام بردن از آنها نیز مجاز نیست وفقط از توان ماهیچه ای و ساختار اسکلتی آنها می توان بهره برد رفتار می کند!.این در حالی است که پرونده جودوکارهای نابالغ پرواز نگونبخت ارمنستان نیز هنوز مفتوح است و اینها همه در کنار هم از دست اندکاران این فدراسیونها جمعیتی سوداگر و بهره کش را تصویر می کند...
Posted by
چشمهایی که فکر می کنند
at
5:51 AM
View Comments
Labels: اعتقادات شخصی, جنبش خانگی, خاطره, عکس و مضمون
Wednesday, August 26, 2009
کلکسیون اسبهای رنگارنگ کوتوله
من از بعد از سنین مدرسه ابتدایی با چیزهایی مثل سکه و اسکناس ایرانی و خارجی,نوعی کاشی های تزیینی ریز ایتالیایی و اسپانیایی که درزمان ما رسم بود و چیزی مانند قاپ بازی با آن رواج داشت و بعدها که بزرگتر شدیم فهمیدیم از مصادیق لعب! است و سپس دوره مجلات و کتابهای مختلف به جمع کلکسیونرهای کوچک پیوستم!!.ولی یسنا در همین اوان کودکی با موجود رنگارنگی که خانواده ای به بزرگی جیب همه باباهای دنیا دارد! اخت شده است که معلوم نیست آخر و عاقبت ما را به کجا خواهد کشاند!.ماجرا از آنجا آغاز شد که یسنا در سفر ولایت یکی از همین موجودات را در بغل دخترخاله جان جانی اش زیارت کرد و دیگر از این به بعد تبدیل شد به عضوی از خانواده ما!!!.
پونی کوچولوی من My Little Ponyکاراکتری کارتونی است که در دهه هشتاد به رقیب جدی محصولات باربی تبدیل شد و به یمن انقلاب 57 و دلارهای چندین برابر شده و تمایل تولید کننده اش به عدم تولید انواع نازل آن!, با قیمتهای آنچنانی فقط در اسباب بازی فروشیهای آن طرف شهر!! و سوغات آنور آب! شناخته شده بود.
یسنا که تصور می کند باید به عدد خانواده خودمان,خانواده ای مشابه از پونی کوچولوها جمع آوری کند این روزها در قصر خیالی خود با انواع آنها بازی می کند...
پ.ن:امشب در فروشگاه مجتمع یکی از فیلمهایش را با چنان ذوقی خرید که فروشنده مات و مبهوت به جست و خیزهایش نگاه می کرد!!.
پ.ن:ورود به 4 سالگی یسنا با چنین داستانهایی آغاز می شود...
Posted by
چشمهایی که فکر می کنند
at
9:41 AM
View Comments
Labels: جنبش خانگی, خاطره, عکس و مضمون, يسنا
Friday, February 13, 2009
نوشزاد,شروه و نی انبان,دانشکده نفت
قبلاً از افشین هاشمی گفتم که در تئاتر,سینما,تلوزیون و همچنین نوازندگی کمانچه خوش درخشیده است, و امروز یکی از دوستان یاد یک دوست قدیمی را از بوشهر زنده کرد,استاد محمدرضا نوشزاد که ما هم دوره ایها بیشتر با نام افشین نوشزاد بیشتر مانوس بودیم!.
افشین نوشزاد دانش آموخته مهندسی پالایش نفت است ولی پیش از آن و در همان ابتدای ورود به دانشکده می دانستیم که از جوانانی است که در همان جوانی به نام استاد در خطه بوشهر و دشتستان در نوازندگی سازهای بادی مقامی جنوب و بویژه نی انبان شهره است.البته این همه ماجرا نبود چون او در مواجه با هر سازی توانمندی در نواختنش را بروز می داد و با پیانو و سینتی سایرز هم بسیار توانا می نمود.افشین در دانشکده گروه موسیقی و سرود را هم رهبری می کرد و در مورد موفقیت گروه موسیقی بوشهری که با آنها همکاری می کرد هم پراکنده شنیده بودیم ولی الان آن گروه شناسنامه ای به هم زده و با نام لیمر در دنیا هم اعتباری در خور پیدا کرده است.
پ.ن: افشین عزیز پایمردی ات به پای عشقی چنین نازنین را صمیمانه درود می فرستم!.
پ.ن: هرکسی این عکس افشین را ببیند باور نخواهد کرد که این چهره جز به هنرمندی از جنس شروه تعلق داشته باشد!.
Posted by
چشمهایی که فکر می کنند
at
1:13 AM
View Comments
Labels: جنبش خانگی, خاطره, عکس و مضمون, موسیقی
Friday, February 6, 2009
هشدارتصادفات جاده اي در آنسوي آبها
پ.ن:تايلنديها نيزروش جالب ديگري دارند و عين حادثه را با هيكلهاي خونين و متلاشي شده بازسازي كرده و درمحل باقي مي گذارند و نمونه ذيل يك حادثه ناشي از مصرف مشروبات الكلي است كه بالاترين نرخ حادثه و تصادفات جاده اي تايلند را به خود اختصاص مي دهد!!.لينك

Powered by ScribeFire.
Posted by
چشمهایی که فکر می کنند
at
7:58 PM
View Comments
Labels: ایده, خاطره, روزانه, عکس و مضمون, مدیریت
Wednesday, January 28, 2009
هامي و كامي الان كجا هستند؟
درميان آن همه ساعات پخش برنامه كودك، تنها نقطه اي كه در ذهنم مانده يك سري موسيقي متن است و سريال"سفرهاي هامي و كامي" و جيپ سوزوكي معروفشان و ناباوري كه در ذهنهاي آن سالهايمان از امكانپذير بودن چنين ايده اي و فرصت خطر كردن براي نوجوانهاي 10-12 ساله بجا مانده بود،شايد اولين جرقه هاي مدرن تربيت كودك و نوجوان در ايران با طرح اين قصه توسط شادروان
نادر ابراهيمي درسالهاي56-57 زده شده است،كه منجر به ساخت سريالي ازماجراي آن قصه شد ومن يادم نخواهد رفت كه در پارك خرم به دنبال دستگاههاي جك پاتي مي گشتم كه يكي از آن دو! با آنها بازي كرد و تمام پولهايش را باخت! و من بعدها دردوران جواني هيچوقت ازاين دستگاه و بازي كردن با آن خوشم نمي آمده است!!.پ.ن: كتاب داستان با نام اصلي"سفرهای دور و دراز هامی و کامی در وطن " را مي توانيد از اين آدرس سفارش دهيد.
پ.ن:با اين اينترنت25مگابايتي نتوانستم ردي از فايلهاي تصويري سريال بدست آورم ولي تا آنجايي كه يادم است براي پخش مجدد در دوران فعلي هم نبايد مشكلي داشته باشد و الان بايد يك جايي در آرشيوهاي تلوزيون يا اشخاص خاك بخورد!.
پ.ن:ازهويت بازيگران و اين كه الان كجا هستند و مشغول چه كاري هستند هيچ اطلاعي ندارم، آيا كسي بيشترمي داند؟؟
Posted by
چشمهایی که فکر می کنند
at
11:34 PM
View Comments
Labels: خاطره, روزانه, عکس و مضمون, کتاب
Saturday, January 24, 2009
توفیق اجباری بیرون از ساختمان محل کار
پ.ن: داستان بالا را با عکسهایی که از طرف گرفته ام تکمیل می کنم تا خیال بدی به ذهن مخاطب خطور نکند, تقصیر از همکارانی است که جناب تیزچنگال را به مراودات حسی ولمسی عادت داده اند و ایشان همبی دلیل یا با دلیل مرا به جای یکی از همان دوستان شفیقش اشتباهی عوضی گرفته بود!!.
پ.ن:من با حیوانات میانه آنچنانی ندارم و این از صدقه سر فرهنگ آپارتمان نشینی یا منازل سازمانی یا پدر و مادری است که هیچوقت اجازه حضور حیوانات را در منزل نمی دادند و حالا مامان یسنا هم در زندگی مشترک به طرق اولی! چشم دیدن هیچ جانداری را در منزل شخصی به جز من و یسنا ندارد!!,ولی حیوان ستیز هم نیستم و سالها است که با دیدن سگ یا گربه دست به برداشتن سنگ نمی شوم!!(حداقل 20 سال گذشته!)...
پ.ن: بابت کیفیت پایین عکسهای موبایلم در شب پیشاپیش پوزش می خواهم!!.
Posted by
چشمهایی که فکر می کنند
at
9:56 AM
View Comments
Labels: جنبش خانگی, خاطره, عکس و مضمون
Saturday, October 25, 2008
كارگاه آموزشي تمركز بر ابزار توليد خنده
در طي اين كارگاه شركت كنندگان بر روي چندين پروژه براي ساخت،طراحي و تببين مكانيسم خنده توسط ماشينها متمركز بودند و ايده هايي مانند آكواريومي كه با لمس دست واكنشهاي موجي شكل آب را به صورت خنده آشكار كند و امكان تبادل سيگنالهاي ارتباطي بين ماشينها در حكم نوعي خنده ماشيني و چند مضمون جالب ديگر در اگوست 2008 مطرح شده است.
پ.ن:سقراط حكيم اعتقاد داشته كه خنده حدفاصلي است كه انسان را از درنده خويي و سبعيت جدا مي كند!و ايده اين كارگاه آموزشي نيز به نوعي از همين باور سرچشمه گرفته است!،البته كاهش چشمگير زمانهايي كه انسان دوره مدرن به لبخند و خنديدن مي گذراند نيز بي تاثير نبوده است!.
Powered by ScribeFire.
Posted by
چشمهایی که فکر می کنند
at
11:54 PM
View Comments
Labels: اعتقادات شخصی, ایده, خاطره, روزانه
Sunday, October 19, 2008
عيش شيرازي
از قديمي ترين محلهاي گردش شيرازيها خصوصاً در اوقات تاريك شدن هوا و برچيده شدن بساط آفتاب جنگ(به كسر جيم) با توجه به حافظه خودم،آب سعدي و باباكوهي بود كه با آرام گرفتن تازيانه خورشيد و با احتساب خنكي آب قناتهاي سعدي البته در آن زمان و هواي كوهسار باباكوهي،زنده دلان شيرازي را به خود مي خواند.بساط آب سعدي ساليان درازي است كه جمع شده و با همياري شهرداري شيراز كه مدتها آن را به محل دپوي زباله شهري تبديل كرده بود و صنف محترم و معزز معتادين! كه از آن در نقش پناهگاه و محل پرواز ! استفاده مي كردند،امروز ديگر آن قنات زيركوه در دسترس شيرازيها نيست ولي باباكوهي را به حكم كوه بودن! نتوانسته اند كه ببرند يا تعطيل كنند و در خانواده ما به خصوص اگر گذر عزيز راه دوري! به شهر موطنش بيافتد يك قرار خانوادگي باباكوهي و صرف عصرانه يا شب چره اي در ايوان باباكوهي اجتناب ناپذير است!.

پ.ن:عيش مدام شيرازيها در چنين گشت و گذاري حتماً براي تكميل شدن به كاهو و يا سكنجبين محتاج است!،عكس مربوط به نشست خانوادگي در يك بعداظهر پاييزي در باباكوهي است كه به افتخار دايي محمود ترتيب داده شده بود.
Posted by
چشمهایی که فکر می کنند
at
9:07 PM
View Comments
Labels: اعتقادات شخصی, خاطره, عکس و مضمون, فرهنگ ملٌل
Friday, October 10, 2008
اردشيرمحصص در تهران مصٌور
Posted by
چشمهایی که فکر می کنند
at
10:45 PM
View Comments
Saturday, September 27, 2008
معجون موسیقی و کودکی
مرحوم پدرم صدای موروثی دلنشینی داشت و علیرغم بی بهره بودن از محضر اساتید موسیقی,سر سوزن ذوقی در ابتیاع نوارکاستهای گوشنواز آن دوران را به فرصت شنیدن نواهای ماندگار برای من تبدیل کرده بود.شنیدن مداوم "شور" امیروف در اتومبیل کاری با من کرد که موتیفهای آن را اگر هزاران بار عقب و جلو شده باشد و به قولی با آش ماست آمیخته!, از خلال هر اثر دیگری باز خواهمش شناخت!.
نوای مینیاتورهای ایرانی اثر امین الله حسین هم به یادگار از برنامه تلوزیونی و شاهنامه خوانی شادروان اخوان ثالث است که بعدها من را به دنبال درک کل اثر کشانید...
شجریان و کاستهای سه گانه اش که با لوگوی رادیو تلوزیون ملٌی ایران در داشبورد اتومبیل پدری جاخوش کرده بود با تصنیف خسروخوبان برای همیشه عمر من را به وادی آواز ایرانی متصل نگاه داشت...
پ.ن:وقتی یسنا نیز ترانه تیتراژ یک سریال تلوزیونی را به خاطر می سپرد,اشک شوق در چشمهایم می نشیند و امیدوار می شوم که این شوق ادامه دارد...
Posted by
چشمهایی که فکر می کنند
at
11:44 AM
View Comments
Labels: اعتقادات شخصی, جنبش خانگی, خاطره, موسیقی, يسنا
Sunday, September 21, 2008
روایت تلخ آش کارده و تپه تلوزیون
از شیرازیهای شکم چران و اهل دل! که چنچنه جزیی از کردار و آداب زندگی شان شده,می توان نشانی همه خوردنیهای خوشگوار هر نقطه از این شهر را پرسید و وقتی نوبت به تپه برسد,آش کارده "بوو"و"ننه"وجه اشتراکی است که دم غروب وشبهای پاییزی و زمستانی بسیاری را شکل داده است,سوز سرما با خوردن یا هورت کشیدن این آش ترش و تیز که برای مسافران و ناآشناها به اشتباه یک آش شیرازی جا افتاده,فراموشمان می شد...
چندین پیرمرد و پیرزن(حداقل دو جفت!)در نقش بوو و ننه بازی کرده بودند و هیچکدام هم به درستی شناس نبودند ولی کار آنها مگر به لطف استانداردهای بهداشتی!یا کسالت تعطیلی بردار نبود و بلاخره می شد آنها را در حالیکه با لباسی ژنده و پیچیده شده در پالتوهایی بلند وصورتی سرخ از سوز سرمای بعد ازظهرهای زمستانی شیراز در کنار دیگی که بخار از آن بلند می شد در طول مسیری که روی نقشه ویکی مپیا نشان داده ام,جست!.
ولی خبر ناگوار این است که هفته پیش آخرین بازیگر این نقش که در نقش "ننه"بازی می کرد در اثر برخورد یک اتومبیل با صندوق صدقات جنب بساطش و کمانه کردن صندوق و اصابت به صورتش به خیابان پرتاب شده و یکی از رانندگان عبوری نیز با سرعت غیر قابل کنترلی از روی هیکل بی رمق پیرزن عبور می کند و پرونده این نقش تا بازیگر بعدی بسته می شود!!!.پیش از این شوهر همین زن نیز طی یک حادثه دیگر مرحوم شده بود.
پ.ن: آش کارده به واسطه ماده اولیه اش که همان سبزی کوهی کارده و بومی ارتفاعات زاگرس جنوبی است از خوراکیهای عشایر این منطقه و بویژه لرها بوده که بعداً در شهرهای کهکیلویه و بویراحمد,فارس,بوشهر و خوزستان عمومیت پیدا کرده ولی در شهرهای بهبهان,کازرون و شیراز معروفتر از جاهای دیگر است.
پ.ن:در بین عکسهای علی آقو توانستم یکی از بازیگران اخیر نقش بوو را پیدا کنم.(بوو همان مترادف شیرازی بابا است)
پ.ن: شیرازیها ایکونها و نمادهای زیادی داشته و دارند که نه در زمان حیات و نه پس از مرگشان یادی از آنها نمی کنند و به همین آسانی فرهنگ عامه از بین می رود و شاید سالها بعد یسنا نیز نتواند نشانه ای از آش کارده و تپه تلوزیون بیابد.
پ.ن:دستور پخت آش کارده,گرچه ننه جور دیگری توضیح می داد!.
Posted by
چشمهایی که فکر می کنند
at
7:58 PM
View Comments
Labels: جنبش خانگی, خاطره, عکس و مضمون, فرهنگ ملٌل, يسنا
Sunday, August 31, 2008
Farnborough فارن بورو:سرزمين آرزوها
زندگي در چنين جايي شما را ناخودآگاه در كوران مجلات هوانوردي و خصوصاً بولتنهايي كه پيش ازانقلاب توسط نيروي هوايي منتشر مي شد،قرارمي دهد و شما بدون آنكه متوجه باشيد به هر شي پرنده اي علاقه مندي نشان مي دهيد و حتماً جايي به نام نمايشگاه هوانوردي فارن بورو بعنوان مكاني آشنا و مقصدي آتي نشانه گذاري خواهيد كرد...
گالري عكسي از فارنبورو 2008 برايتان انتخاب كرده ام تا عشق هواپيما نميراد!.

پ.ن:عكس متعلق به يك هليكوپتربدون سرنشين و هدايت شونده است كه از آخرين ساخته هاي نورتروپ براي پشتيباني نيروي زميني است.
Posted by
چشمهایی که فکر می کنند
at
8:27 PM
View Comments
Labels: خاطره, روزانه, عکس و مضمون
Friday, August 15, 2008
یسنا و اولین اسباب کشی عمرش
پ.ن: دیدن عکسهای کودکی یسنابابا و یسنامامان به قدری برایش تعجب به همراه داشت که اصلاً نمی تواند باور کند پدر و مادرش روزی هم این شکلی و این اندازه ای بوده اند!!.
Posted by
چشمهایی که فکر می کنند
at
12:49 AM
View Comments
Labels: جنبش خانگی, خاطره, عکس و مضمون, مامان یسنا, يسنا
Wednesday, August 13, 2008
هشدارهاي آنچناني بردر و ديوار

نمي دانم شنيده ايد يا آن كه گذرتان به معابرعمومي شهرهاي هندوستان افتاده است تا ببينيد كه آقايان قضاي حاجت را در كنار خيابان ومقابل ديدگان ناباور توريستها ونگاههاي بي تفاوت خودشان به جا مي آورند؟!.
ديدن تابلويي با اين تعابير در هند اصلا ًچيز عجيبي نيست و كسي هم متعجب نمي شود!.لينك
پ.ن: در لينك بالا مي توانيد انواع و اقسام عجايب تابلوجاتي! جهان را ببينيد!.
پ.ن: البته سالها پيش درگذر پيچ پيچ محله هاي قديمي شيراز هم كوچه اي بود معروف به كوچه ..اشوها!كه شبها به جهت خلوتي وپرت بودن نقش آبريزگاه عمومي را بازي مي كرد!.
پ.ن:فكركنم علي آقو يادشان مانده باشد!.
Posted by
چشمهایی که فکر می کنند
at
5:57 AM
View Comments
Labels: خاطره, رسانه, روزانه, عکس و مضمون, فرهنگ ملٌل
Friday, August 8, 2008
کودکان آلمانی از مصرف تخم مرغ شانسی کیندر منع شدند Kinder Surprise
این تخم مرغهای شکلاتی ابداع شده درایتالیا به سال 1972(من آلمانها را مبدع کیندر می دانستم!) با من همسن هستند,و با طعمی فراموش نشدنی همیشه جوایز مینیاتوری و بسیار جذابی با خود به همراه داشتند که در آن سالها پول توجیبی یک هفته را ناکار می کردند!!.همیشه بر سر نا ایمن بودن قطعات پلاستیکی و فلزی پازلهای که در این بسته خوراکی یافت می شد بین کمیسیونها و سازمانهای بهداشتی در اروپا و در داخل آلمان جنگ و منازعه بوده است و از قرار به تازگی کمیسیون کودکان در پارلمان آلمان این محصول از سری محصولات Kinder Surprise را به علت ریسک بلعیده شدن توسط کودکان ممنوع کرده است !.
شرکت کیندر سالیانه 20 کاراکتر مربوط به فیلمها و انیمیشنهای جذاب دنیا را به پازلهای مینیاتوری با قطعاتی قابل بسته بندی در جوف یک تخم مرغ شکلاتی به وزن کل 150 گرم, عرضه می کند.لینک خبر

پ.ن: ما با توجه به کم سن و سالی یسنا ,کلکسیون اسباب بازیهایی که از دل تخم مرغهای شکلاتیمان بیرون کشیده بودیم را در اختیارش نگذاشته ایم و فکر کنم باید تا سن مدرسه او نیز صبر کنیم!!.
پ.ن: تاریخچه شرکت کیندر را از اینجا بخوانید.
Posted by
چشمهایی که فکر می کنند
at
10:51 AM
View Comments
Labels: جنبش خانگی, خاطره, رسانه
Friday, August 1, 2008
اشباح گویا در ذهن و خاطره
سالهای 57-58 به همراه یک گروه جوان که امروز یا نیستند یا دیگر جوان نیستند!,در پیاده روهای روبروی دانشکده پزشکی دانشگاه شیراز شاهد بساط کتابروشیها بودم و انواع پرچمها , آرمها و شعارها و سینمای آوانگارد دانشکده که آن روزها فیلمهای متفاوتی را به نمایش می گذاشت و من هنوز فیلم خرمگس را به یاد دارم و نقاشی معروف فرانسیسکو گویا بر روی جلد کتاب آن نوشته اتل لیلیان وینیچ و پیش نمایش آن در سینما,شاید بیش از خود فیلم این نقاشی در ذهنم ماندگار مانده است...
فیلم اشباح گویاGoya's Ghosts ساخته میلوش فورمن و با هنرنمایی خاویر باردم و ناتالی پورتمن,نقبی بود به همان سالها و رمز و راز تصویری که سالها در حافظه نگاه داشتم بدون آنکه بدانم با چه حس و حالی کشیده شده است و گویا فرزند خلف کدام دوران بوده است.شاهد درد و رنج بودن و به تصویر کشیدن آنچه بر انسان و انسانیت رفته است از گویا شخصیت ویژه ای در عالم هنر ساخته است,تصویرهایی واقعی از آنچه انسان در زیر پوستش پنهان ساخته است,پدر لورنزوی فیلم به تمامی شبیه همه انسانهایی است که حقیرند و حقارت خود را دستمایه حقیر شمردن سایر انسانها می کنند.
پ.ن: این فیلم را برای فرصت مناسبی ذخیره کرده ام تا برای بسیاری از دوستان فرصت دیدنش را فراهم بیاورم و شاید روزگاری که بتوان به پخش عمومی سپرد و البته به بهترین فیلم نیمه اول امسال برایم تبدیل شد!.
Posted by
چشمهایی که فکر می کنند
at
10:10 AM
View Comments
Labels: جنبش خانگی, خاطره, عکس و مضمون, فیلم و سینما
Sunday, June 8, 2008
مهماني خودخوانده ورستورانVIP
طي چند هفته گذشته سازمان مشغول آمادگي براي مميزي سيستمهاي يكپارچه مديريتي بود،بعد از ابلاغ برنامه مميزي، به نماينده مديريت پيشنهاد دادم كه براي چند روز مميزي،بعنوان انگيزه و تشويق مميزان براي ناهار از سرويس رستوران ويژه مديريت استفاده گردد تا در طي گردهمايي ناهار به تبادل نظر نيز بپردازند،نماينده مديريت از پيشنهادم استقبال كرد و قول مساعدت داد...
ديروز اولين روز مميزي بود و در ساعت سرو ناهار به همراه گروه به رستوران ويژه رفتيم و با برخوردمحترمانه مسئول رستوران به ميزي با چندين سرويس آماده راهنمايي شديم،در اواسط صرف غذا گروه ديگري از يكي از ادارات با چند مهمان خارجي وارد رستوران شدند ودر كمال تعجب دنبال ميز آماده و مهياي مهمان خود بودند كه با پچ پچ مسئول رستوران معلوم شد كه نماينده مديريت به قولش وفا نكرده ! و اصلاً هماهنگي چنين كاري صورت نگرفته!! و ما با پر رويي جاي ديگران را اشغال كرديم!،خدا پدر مسئول رستوران ويژه را بيامرزد كه از مديريت ما بسيار محترم تر است و به رويمان هم نياورد!!...
پ.ن: نكته اخلاقي اينكه درايران ماهمه چيز باپررويي و حق به جانبي مفرط به خوبي پيش خواهد رفت!،شما نگران مشكلات ديگران نباشيدچون آنها حتماً فكري بحال خودشان خواهند كرد!،اگر حقي براي خود متصورهستيد ترديدي به خود راه ندهيد چون آن را بدست خواهيد آورد و چنين و چند چيز مفرح و با مزه ديگر...!
Posted by
چشمهایی که فکر می کنند
at
7:42 PM
View Comments








