Showing posts with label خاطره. Show all posts
Showing posts with label خاطره. Show all posts

Friday, March 15, 2013

Christ Stopped at Eboli

خاطرات نوجوانی نسلی که تازه پا به دوران ویدئو های بتاماکس گذارده بود و در 3 کانال تلوزیون وطنی آن روزها فراتر از تئاترهای داخلی یا هر از گاهی فیلمهای مثله شده خارجی چیز دندان گیرتری نصیبش نمی شد, با شنیدن بعضی عناوین فیلم ها یک لحظه با احساس خوبی در هم می آمیزد...
نوجوانی من شاید از یک لحاظ دارای این خوش شانسی بود که کادر تامین برنامه تلوزیون قسمتی از مرام و مسلک  دهه 60 خودشان را زیر نام آثار هنری اروپایی به ذهن و روان ما تزریق کردند!, بعضی آثار نئورئالیستی ایتالیایی و آثار فیلمسازان شوروی سابق علیرغم انواع سانسور به پرده تلوزیون و سینما راه یافتند و شاید همین باعث شد که سالها بعد به مدد تکنولوژی های اطلاعاتی جدید نوجوانهای قدیم به دنبال صحه گذاری این آثار با بینشی جدید, بدون سانسور و به زبانهای اصلی اقدام کنند!.

جیان ماریو ولونته فقید در خلال همین سالها و با آثار متعدد ایتالیایی و بعضاً یونانی در گوشه ذهن من برای همیشه باقی ماند و اگر بنا بر واکاوی ذهنم هم باشد فیلم Christ Stopped at Eboli با نام اصلی Cristo si è fermato a Eboli اثرفرانچسکو رزی بیش از سایر کارهایش برایم ماندنی شد. فیلم همسن و سال اتفاقات سال 1357شمسی است و با توجه به موج نئورئالیسم اروپای آن سالها نقبی به دوران فاشیستی موسولینی و روشنفکرآزاری طعم آشنایی برای انقلابیون جوان ایرانی داشت.
فیلم دوساعت و نیمه  در اکران تلوزیونی ایران با نام"مسیح هرگز به ابولی نیامد" و پخش سریالی! همراه شد. با توجه به نام اصلی فیلم و معادل انگلیسی آن تا قبل از تماشای نسخه اریژینال این تغییر نام مانند سوالی برایم مدام تکرار می شد تا اینکه متوجه شدم نام مذکور از یک مونولوگ دکتر کارلو لوی شخصیت اصلی فیلم در ابتدای فیلم زمانی که به محل تبعیدش در جنوب ایتالیا انتقال داده می شود بر گرفته شده است.

ماجرای فیلم  از کتابی با همین نام  به مشاهدات و تجارب شخصی دکتر کارلو لوی در حین تبعیدش به شهرکوچکی در جنوب ایتالیا (جایی شبیه برازجان خودمان!!) در خلال سالهای 1935-1936میلادی می پردازد,او دانش آموخته رشته پزشکی بوده ولی تا قبل تبعید به تکمیل تجربه پزشکی نپرداخته و در عوض نقاش و نویسنده مطرحی در شهر زادگاهش تورین بوده است.تفاوت ماهوی اقلیم,اقتصاد و معیشت محل تبعید با شهر زادگاه لوی او را با واقعیتهای جدیدی در مورد کشورش و مردم فرودست جنوب ایتالیا آشنا می سازد.
دیالوگهای به یاد ماندنی وی با مردم کوچه و بازار,فرماندار دست نشانده دولت فاشیستی موسلینی و کشیش دائم الخمر ابولی و عمق بدبختی مردم آن دیار که راهی جز مهاجرت به امریکا و دور ماندن از فقر و افاقه زمان جنگهای توسعه طلبانه دوچه در آفریقا برایش باقی نمانده بود , دلایل کافی بود که آن همه سانسور و دست بردن در خط روایی داستان در نسخه پخش شده در ایران را به خوبی توجیه کرد!.ملغمه خرافه و کاتولیسم روستایی ایتالیای دهه 40 میلادی به درستی سرزمینی را که حتی مسیح به آن پا نگذارده در این فیلم رقم زده است.
پ.ن: فاصله جدی بین روشنفکر و مردم کوچه و بازارهیچگاه مانند مواجهه دکتر لوی با مردم ابولی پیش چشمهایم جان نگرفته بود.
پ.ن: از جیان ماریو ولونته  Giordano Bruno  و "گام معلق لک لک" اثر تئوآنجلوپلوس را نیز توصیه می کنم,گرچه وی با  وسترنهای سرجیولئونه در دنیا بیشتر شناخته شده ولی در سینمای هنری با نقشهای دراماتیک و سیاسی اش شهرت یافته بود.


 

Friday, May 28, 2010

Footloose بازسازي مي شود

در خلال سالهاي 1983-1986ميلادي فيلمهاي موزيكال غرب به سمت موسيقي و رقصهاي خياباني با آميزه اي از ويدئو موزيكهاي آن دوران گرايش پيدا كردند و براي نوجوانان آن سالها اسامي چون Footloose، Breakdance و Flashdance بسيار آشنا و خاطره انگيزند.تركيب رقص hip hop با رقصهايي كه زمينه راك اندرول و چارلستون داشتند پس از اين در ايران با اسم بريك دنس مصطلح گرديد و به همه مجالس و رقص و پايكوبي هاي ايراني نيز راه يافت.به لحاظ ريتم داستان همه اين فيلمها به رقابتهايي دراماتيك بين رقصنده ها و برتري قهرمان اصلي فيلم ختم مي گرديد ولي در اين ميان آهنگها و شيوه هاي رقص بسياري در خاطرات همان نوجوانهاي قديمي ماندگار شد...
پ.ن: ساخت نسخه جديدي از فيلم Footloose كه قرار است در تابستان سال جاري فيلمبرداري شود و دعوت ازجواناني در رده سني ارشد دبيرستان براي ايفاي نقش رقصنده هاي فيلم و بازسازي هنرنمايي كوين بيكن در اينديپندنت مانند يك قطار زمان من را به همان دوران و ذوق و وشوقي كه شنيدن ريتم آهنگهاي اين فيلمها در ما برمي انگيخت كشاند...

Tuesday, October 20, 2009

عصرانه سه نفره وبلاگی

امروز صبح ناغافل سیٌد تماس گرفت که یک جوان دوست داشتنی به مهمانی آخر دنیا آمده و اگر فرصت داری برویم تا با او از نزدیک آشنا بشویم, من هم به یاد جوانی و خطر کردن! افتادم و با ناپرهیزی که سالها بود از من سر نزده بود یک عصر را مجردی درکنار دو نفر از وبلاگنویسهای هم سن و سالم فارغ از زن و بچه و زندگی ساعتی در کنار دریا و مابقی در پای پیتزاهای مثلثی به گپ زدن گذرانیدم...
پ.ن: بعضی وقتها گریز زدن هم بد نیست! البته به شرطی که وقتی به مامان یسنا تلفن میزنی و دیرآمدنت را خبر می دهی لحن صدای آنور تلفن تغییر نکند!.
پ.ن: ما وبلاگنویسها به طرز غیر قابل باوری,شباهتهای رفتاری و ذائقه مشابه در مورد بعضی چیزهای خاص داریم...

Wednesday, October 14, 2009

Hijra و داستان ایرانیزه آنها

خاطره هیچ مسافرتی در ذهن و یاد من مانند سفر اوٌلم در 14-15 سالگی به هند ماندگار نشده است, تصاویر آن سالها به قدری روشن و عمیق در یادم مانده است که کوچکترین مشابهتی با آنها مانند یک فیلم سینمایی از جلوی چشمهایم می گذرد.
فراموش نمی کنم اولین باری که دسته ای از زنهای ساری پوشیده را مقابل ساختمان محل اقامتمان دیدم که نگاه و حرکات خاصی داشتند که در لحظه اول برای من مفهومی نداشت ولی میزبانمان توضیح داد که اینها در واقع زن نیستند! و برای پسربچه ای مانند من که همان موقع هم تفاوت آنچنانی بین جنس زن و مرد درک نمی کردم!, این آمیختگی هویت زن و مرد در یک کالبد دیگر بیش از حد درک و فهمم به شمار میرفت!. آن موجودات را "خنثی ها" می گفتند که گویا از همان بدو تولد در میان هندوها شناسایی می شدند و به صورت کاملاً جداگانه ای در کاستی فرودست حتی پایینتر از نجس ها به زندگی ایزوله خود ادامه می دادند.تاریخچه خنثی ها یا به اصطلاح اهالی شبه قارهHijra به قرن 12 میلادی مقارن سلطنت پادشاهان مسلمان در هندوستان باز می گردد که با شناسایی مخنثها از آنها بعنوان محافظ یا خدمتکار در حرمسرای شاهی بهره می بردند.با توجه به عدم شناسایی این ناهنجاری جنسیتی از بدو تولد در جایگاهی انسانی و کاستن حقوق طبیعی آنها در جوامع مشرق زمین, هیچگاه با واقعیتی از این دست بعنوان وضعیتی پذیرفتنی رفتار نشده است.
پ.ن: با خواندن خبر مربوط به دو جنسیتی ها در تیمهای ورزشی بانوان کشور ناخودآگاه خیالم پر کشید به همان صحنه نوجوانی در هند و آدمهایی که همه خودشان را از آنها کنار می کشیدند واگر در کوچه یا خیابان به کسی برای کمی پول یا غذا مراجعه می کردند طرف مذبور از ترس بی آبرویی یا مضحکه شدن هر چه که می خواستند می داد و آبروی خود را به در می برد!.حداقل با توجه به تفاوتهای فیزیکی آشکار هرمافرودیتها این امکان جدید برای پیوستن به تیمهای ورزشی زنان در کشورهای اسلامی و آفریقایی به فرصتی تبدیل شده که این بخش از جامعه هم بتواند نمودی بهتر و فعالتر از خود نشان بدهد و در قالب قهرمانان ورزشی یکی از نیمه های شخصیتشان هویتی تمام بیابند!!.
پ.ن: محدودیت دانش بشری برای فهم آنچه در اطرافش می گذرد و تبدیل چند هزارساله این نافهمی ها به خرافه و تابوهای فرهنگی سرنوشت هزاران نفر را در این دیار به گونه ای رقم زده است که فدراسیونهای ورزشی با هرمافرودیتهای ایرانی مانند آدم آهنی یا بیگانگان فضایی که حتی نام بردن از آنها نیز مجاز نیست وفقط از توان ماهیچه ای و ساختار اسکلتی آنها می توان بهره برد رفتار می کند!.این در حالی است که پرونده جودوکارهای نابالغ پرواز نگونبخت ارمنستان نیز هنوز مفتوح است و اینها همه در کنار هم از دست اندکاران این فدراسیونها جمعیتی سوداگر و بهره کش را تصویر می کند...

Wednesday, August 26, 2009

کلکسیون اسبهای رنگارنگ کوتوله


نمیتوانم با اطمینان بگویم که دختربچه ها یا پسر بچه ها,کدامیک به جمع آوری دل مشغولی هایشان بیشتر علاقه نشان می دهند,ولی مطمئنم که دختربچه ها افراطی تر از پسرها هستند!!...
من از بعد از سنین مدرسه ابتدایی با چیزهایی مثل سکه و اسکناس ایرانی و خارجی,نوعی کاشی های تزیینی ریز ایتالیایی و اسپانیایی که درزمان ما رسم بود و چیزی مانند قاپ بازی با آن رواج داشت و بعدها که بزرگتر شدیم فهمیدیم از مصادیق لعب! است و سپس دوره مجلات و کتابهای مختلف به جمع کلکسیونرهای کوچک پیوستم!!.ولی یسنا در همین اوان کودکی با موجود رنگارنگی که خانواده ای به بزرگی جیب همه باباهای دنیا دارد! اخت شده است که معلوم نیست آخر و عاقبت ما را به کجا خواهد کشاند!.ماجرا از آنجا آغاز شد که یسنا در سفر ولایت یکی از همین موجودات را در بغل دخترخاله جان جانی اش زیارت کرد و دیگر از این به بعد تبدیل شد به عضوی از خانواده ما!!!.
پونی کوچولوی من My Little Ponyکاراکتری کارتونی است که در دهه هشتاد به رقیب جدی محصولات باربی تبدیل شد و به یمن انقلاب 57 و دلارهای چندین برابر شده و تمایل تولید کننده اش به عدم تولید انواع نازل آن!, با قیمتهای آنچنانی فقط در اسباب بازی فروشیهای آن طرف شهر!! و سوغات آنور آب! شناخته شده بود.
یسنا که تصور می کند باید به عدد خانواده خودمان,خانواده ای مشابه از پونی کوچولوها جمع آوری کند این روزها در قصر خیالی خود با انواع آنها بازی می کند...
پ.ن:امشب در فروشگاه مجتمع یکی از فیلمهایش را با چنان ذوقی خرید که فروشنده مات و مبهوت به جست و خیزهایش نگاه می کرد!!.
پ.ن:ورود به 4 سالگی یسنا با چنین داستانهایی آغاز می شود...

Friday, February 13, 2009

نوشزاد,شروه و نی انبان,دانشکده نفت

از هم دانشکده ایها, آدمهای موفق زیادی در عرصه کار فنی,صنعت نفت و تکنولوژی سراغ دارم ولی خروجیهای دانشکده فنی اگر عاشق چیزی باشند فرقی نخواهد کرد که معشوق چیست,آنها در عاشقی یکه تازند!!.
قبلاً از افشین هاشمی گفتم که در تئاتر,سینما,تلوزیون و همچنین نوازندگی کمانچه خوش درخشیده است, و امروز یکی از دوستان یاد یک دوست قدیمی را از بوشهر زنده کرد,استاد محمدرضا نوشزاد که ما هم دوره ایها بیشتر با نام افشین نوشزاد بیشتر مانوس بودیم!.
افشین نوشزاد دانش آموخته مهندسی پالایش نفت است ولی پیش از آن و در همان ابتدای ورود به دانشکده می دانستیم که از جوانانی است که در همان جوانی به نام استاد در خطه بوشهر و دشتستان در نوازندگی سازهای بادی مقامی جنوب و بویژه نی انبان شهره است.البته این همه ماجرا نبود چون او در مواجه با هر سازی توانمندی در نواختنش را بروز می داد و با پیانو و سینتی سایرز هم بسیار توانا می نمود.افشین در دانشکده گروه موسیقی و سرود را هم رهبری می کرد و در مورد موفقیت گروه موسیقی بوشهری که با آنها همکاری می کرد هم پراکنده شنیده بودیم ولی الان آن گروه شناسنامه ای به هم زده و با نام لیمر در دنیا هم اعتباری در خور پیدا کرده است.
پ.ن: افشین عزیز پایمردی ات به پای عشقی چنین نازنین را صمیمانه درود می فرستم!.
پ.ن: هرکسی این عکس افشین را ببیند باور نخواهد کرد که این چهره جز به هنرمندی از جنس شروه تعلق داشته باشد!.

Friday, February 6, 2009

هشدارتصادفات جاده اي در آنسوي آبها

هشدارهاي ترافيكي در طول جاده ها و بزرگراهها، موثرترين روشي است كه مي تواند رانندگان كم مبالات يا بي مبالات را لحظه اي در فكر فرو برد و از عاقبت ماجرا بر حذر دارد.معمولاً هر كشوري با توجه به فرهنگ و يا آمار تصادفات جاده اي خود تمهيد ويژه اي در نظر مي گيرد و در همان سفر كذايي ژرمن يكي از موارد كه در طي مسافرتهاي جاده اي مي خواستم ثبت كنم و درطي حركت امكانپذير نشد، بيلبردهاي عظيم الجثه سفيد رنگي بود كه منقوش به عكسهاي خانوادگي و يك علامت صليب بود و با توجه به زبان نداني!(آلماني) ما كسي در مورد معناي آن چيزي نمي دانست و به كمك راهنماي گروه فهميديم كه اين عكسها، قربانيان حوادث جاده اي در همان نقطه نصب بيلبورد هستند و نوشته ها نيز جمع گرم خانواده وعواطف آنها را به رخ مي كشد تا بگويد اگر اين حادثه رخ نمي داد، اين خانواده هنوز نيز كانون پرمهري داشتند...

پ.ن:نصب اين بيلبوردها بعهده مقامات شهري همان منطقه است و در سالگرد تصادف نيز تاج گلي دركنار محل گذارده مي شود!.
پ.ن:تايلنديها نيزروش جالب ديگري دارند و عين حادثه را با هيكلهاي خونين و متلاشي شده بازسازي كرده و درمحل باقي مي گذارند و نمونه ذيل يك حادثه ناشي از مصرف مشروبات الكلي است كه بالاترين نرخ حادثه و تصادفات جاده اي تايلند را به خود اختصاص مي دهد!!.لينك



Powered by ScribeFire.

Wednesday, January 28, 2009

هامي و كامي الان كجا هستند؟


برنامه سازي براي كودك و نوجوان پيش از انقلاب،وادي حرفه اي وداراي نقاط بسيار درخشاني نبود چون هنوزنگاه به دنياي كودك جدي گرفته نشده بود و فقط سيل انيميشنهاي مختلف بود كه دوبله مي شد و مي آمد روي آنتن ( البته اين بدان معني نيست كه الان اين موضوع خيلي جدي شده يا كيفيت برنامه ها خيلي بالا رفته!!)...
درميان آن همه ساعات پخش برنامه كودك، تنها نقطه اي كه در ذهنم مانده يك سري موسيقي متن است و سريال"سفرهاي هامي و كامي" و جيپ سوزوكي معروفشان و ناباوري كه در ذهنهاي آن سالهايمان از امكانپذير بودن چنين ايده اي و فرصت خطر كردن براي نوجوانهاي 10-12 ساله بجا مانده بود،شايد اولين جرقه هاي مدرن تربيت كودك و نوجوان در ايران با طرح اين قصه توسط شادروان نادر ابراهيمي درسالهاي56-57 زده شده است،كه منجر به ساخت سريالي ازماجراي آن قصه شد ومن يادم نخواهد رفت كه در پارك خرم به دنبال دستگاههاي جك پاتي مي گشتم كه يكي از آن دو! با آنها بازي كرد و تمام پولهايش را باخت! و من بعدها دردوران جواني هيچوقت ازاين دستگاه و بازي كردن با آن خوشم نمي آمده است!!.
پ.ن: كتاب داستان با نام اصلي"سفرهای دور و دراز هامی و کامی در وطن " را مي توانيد از اين آدرس سفارش دهيد.
پ.ن:با اين اينترنت25مگابايتي نتوانستم ردي از فايلهاي تصويري سريال بدست آورم ولي تا آنجايي كه يادم است براي پخش مجدد در دوران فعلي هم نبايد مشكلي داشته باشد و الان بايد يك جايي در آرشيوهاي تلوزيون يا اشخاص خاك بخورد!.
پ.ن:ازهويت بازيگران و اين كه الان كجا هستند و مشغول چه كاري هستند هيچ اطلاعي ندارم، آيا كسي بيشترمي داند؟؟

Saturday, January 24, 2009

توفیق اجباری بیرون از ساختمان محل کار

امروز بعد از خروج از ساختمان محل کارم متوجه شدم که تنها نیستم,چیزی در حال تعقیبم بود, اوٌل اعتنا نکردم گفتم شاید فقط چند قدمی مرا مشایعت می کند و فقط همین چند قدم با هم همراه هستیم,به جلوی شمشادها که رسیدم موبایلم را در آوردم و سعی کردم چند دقیقه باقی مانده را با بازیهای گوشی همراه سر کنم تا یکی از رفقا با اتومبیلش سر برسد و به اتفاق راهی منزل شویم, ولی از قرار جریان تعقیب چیزی بیش از یک همراهی ساده بود, گویا مرا با دیگری اشتباه گرفته بود و پس از چند لحظه دلش را به دریا زد و نزدیکتر شد و یکدفعه حس کردم این نزدیکی به چیزی شبیه تماس بدنی تبدیل شده و پس از چند لحظه قضیه جدیتری شد و حرکت چیزی که خودش را به پاهایم می مالید باعث شد تا بپذیرم همراه چند لحظه پیش قصد جدیتری دارد...
پ.ن: داستان بالا را با عکسهایی که از طرف گرفته ام تکمیل می کنم تا خیال بدی به ذهن مخاطب خطور نکند, تقصیر از همکارانی است که جناب تیزچنگال را به مراودات حسی ولمسی عادت داده اند و ایشان همبی دلیل یا با دلیل مرا به جای یکی از همان دوستان شفیقش اشتباهی عوضی گرفته بود!!.

پ.ن:من با حیوانات میانه آنچنانی ندارم و این از صدقه سر فرهنگ آپارتمان نشینی یا منازل سازمانی یا پدر و مادری است که هیچوقت اجازه حضور حیوانات را در منزل نمی دادند و حالا مامان یسنا هم در زندگی مشترک به طرق اولی! چشم دیدن هیچ جانداری را در منزل شخصی به جز من و یسنا ندارد!!,ولی حیوان ستیز هم نیستم و سالها است که با دیدن سگ یا گربه دست به برداشتن سنگ نمی شوم!!(حداقل 20 سال گذشته!)...
پ.ن: بابت کیفیت پایین عکسهای موبایلم در شب پیشاپیش پوزش می خواهم!!.

Saturday, October 25, 2008

كارگاه آموزشي تمركز بر ابزار توليد خنده

مرحوم پدرم در جنگ ظفٌار بعنوان يك نظامي ايراني از طرف ارتش شاهنشاهي حضور داشت و به نوعي سر و كله اولين محموله سوقاتي خارجي، از همين طريق در خانه ما پيدا شد!،اقلامي شامل اولين تلوزيون رنگي  در فاميل و ليست ريزو درشتي از كالاهاي لوكس و تزئيني و همچنين اسباب بازيهايي كه هنوز هم تكه هايي از آنها را مادرم براي بچه هاي من و برادرم نگاه داشته است!.اولين بار بازيچه اي تحت عنوان laughter يا بازيچه هاي قهقه زن! را در قالب يك كيسه كوچك در طي همين ماموريت عمان پدرم هديه گرفتم.يك كيسه محتوي نوعي پخش كننده صدا كه فقط قهقه ديوانه واري از خودش بروز مي داد!،بعدها انواع مختلفي از آن را در دل انواع عروسكها و بازيچه ها ديدم تا اين مطلب مربوط به يك كارگاه دو هفته اي در مكزيكو براي پاسخ به سوالاتي همچون: چه مكانيسمي به خنديدن منتهي مي شود؟، آيا ماشينها مي توانند بخندند يا بخندانند؟،آيا از خنده بعنوان مكانيسم ارتباطي بين انسان و ماشين مي توان بهره گرفت؟ و از اين قبيل...
در طي اين كارگاه شركت كنندگان بر روي چندين پروژه براي ساخت،طراحي و تببين مكانيسم خنده توسط ماشينها متمركز بودند و ايده هايي مانند آكواريومي كه با لمس دست واكنشهاي موجي شكل آب را به صورت خنده آشكار كند و امكان تبادل سيگنالهاي ارتباطي بين ماشينها در حكم نوعي خنده ماشيني و چند مضمون جالب ديگر در اگوست 2008 مطرح شده است.
پ.ن:سقراط حكيم اعتقاد داشته كه خنده حدفاصلي است كه انسان را از درنده خويي و سبعيت جدا مي كند!و ايده اين كارگاه آموزشي نيز به نوعي از همين باور سرچشمه گرفته است!،البته كاهش چشمگير زمانهايي كه انسان دوره مدرن به لبخند و خنديدن مي گذراند نيز بي تاثير نبوده است!.
پ.ن:ما ايرانيها چقدر از فكر كردن به موضوعات اساسي زندگي فاصله گرفته ايم؟؟،آيا ساير نقاط جهان درگير بخشي از مشكلات مشابه ما نيستند؟،پس چرا ما نمي توانيم بر موضوعاتي از اين دست بعنوان دغدغه متمركز شويم؟!!.



Powered by ScribeFire.

Sunday, October 19, 2008

عيش شيرازي

شيرازيها را به خوش نشين بودن و اهل گشت و گذار و تفرج مي شناسند و پربيراه هم نمي گويند ولي گشت گذار امروز شيرازيها به بيشتر به باغات بيرون شهر به سمت سپيدان انتقال يافته و اين در حالي است كه تفرجگاههاي قديمي شيراز بيشتر در حوزه 4 دروازه شهر و نهايتاً بعضي از قصبات معروف قديمي كه امروز به محلات شهري تبديل شده اند محدود مي شد.
از قديمي ترين محلهاي گردش شيرازيها خصوصاً در اوقات تاريك شدن هوا و برچيده شدن بساط آفتاب جنگ(به كسر جيم) با توجه به حافظه خودم،آب سعدي و باباكوهي بود كه با آرام گرفتن تازيانه خورشيد و با احتساب خنكي آب قناتهاي سعدي البته در آن زمان و هواي كوهسار باباكوهي،زنده دلان شيرازي را به خود مي خواند.بساط آب سعدي ساليان درازي است كه جمع شده و با همياري شهرداري شيراز كه مدتها آن را به محل دپوي زباله شهري تبديل كرده بود و صنف محترم و معزز معتادين! كه از آن در نقش پناهگاه و محل پرواز ! استفاده مي كردند،امروز ديگر آن قنات زيركوه در دسترس شيرازيها نيست ولي باباكوهي را به حكم كوه بودن! نتوانسته اند كه ببرند يا تعطيل كنند و در خانواده ما به خصوص اگر گذر عزيز راه دوري! به شهر موطنش بيافتد يك قرار خانوادگي باباكوهي و صرف عصرانه يا شب چره اي در ايوان باباكوهي اجتناب ناپذير است!.
پ.ن:عيش مدام شيرازيها در چنين گشت و گذاري حتماً براي تكميل شدن به كاهو و يا سكنجبين محتاج است!،عكس مربوط به نشست خانوادگي در يك بعداظهر پاييزي در باباكوهي است كه به افتخار دايي محمود ترتيب داده شده بود.

Friday, October 10, 2008

اردشيرمحصص در تهران مصٌور

نميدانم در بحبوحه انقلاب57چندساله بوديد و يا احياناً با مجله تهران مصور جايي برخورد داشته ايد يا نه؟!،درهرصورت براي كودك نوسوادي مانند آن روزهاي من هنوز مقالات تهران مصور تصوير و ذهنيتي نداشت ولي صفحات اول و آخر توي جلد مجله، جايي بود كه اولين كاريكاتورهاي سياسي زندگي ام را ديدم، چيزي كه با كاريكاتورهاي توفيق و كاميك استريپهاي مرسوم آن موقع تفاوت داشت و تلخي كه از همان كوكي در ذهن بر جا مي گذاشت، بعدها با تورق دوباره آن مجله هاي كهنه فهميدم كه صاحب آن آثار اردشير محصص نامي بوده كه گويا امروز درميان ما نيست!.
پ.ن:براي بهترشناختن اومقاله اخيربهنود را پيشنهاد مي كنم.



پ.ن:همان كاريكاتورها را در وبلاگ شماليها يافتم.
پ.ن: راستي كسي نمي خواهد مجلات قديمي ايراني را از آرشيوهاي بيد زده و موريانه خورده به ديجيتال تبديل كند؟؟؟!.



Saturday, September 27, 2008

معجون موسیقی و کودکی


موسیقی که در دوران کودکی شنیده اید و در جانتان نشسته باشد با هیچ نوای دیگری قابل مقایسه نیست زیرا به محض تکرار می تواند مانند یک پرده سینمایی در پیش چشمانتان هر آنچه با آن خاطره داشته اید را زنده کند...
مرحوم پدرم صدای موروثی دلنشینی داشت و علیرغم بی بهره بودن از محضر اساتید موسیقی,سر سوزن ذوقی در ابتیاع نوارکاستهای گوشنواز آن دوران را به فرصت شنیدن نواهای ماندگار برای من تبدیل کرده بود.شنیدن مداوم "شور" امیروف در اتومبیل کاری با من کرد که موتیفهای آن را اگر هزاران بار عقب و جلو شده باشد و به قولی با آش ماست آمیخته!, از خلال هر اثر دیگری باز خواهمش شناخت!.
نوای مینیاتورهای ایرانی اثر امین الله حسین هم به یادگار از برنامه تلوزیونی و شاهنامه خوانی شادروان اخوان ثالث است که بعدها من را به دنبال درک کل اثر کشانید...
شجریان و کاستهای سه گانه اش که با لوگوی رادیو تلوزیون ملٌی ایران در داشبورد اتومبیل پدری جاخوش کرده بود با تصنیف خسروخوبان برای همیشه عمر من را به وادی آواز ایرانی متصل نگاه داشت...
پ.ن:وقتی یسنا نیز ترانه تیتراژ یک سریال تلوزیونی را به خاطر می سپرد,اشک شوق در چشمهایم می نشیند و امیدوار می شوم که این شوق ادامه دارد...

Sunday, September 21, 2008

روایت تلخ آش کارده و تپه تلوزیون


تپه تلوزیون در شیراز, 40سال خاطره و چشم انداز بهمراه دارد و به سبب مکانی برای دیدن تمام زیباییهای شهر از همان ابتدای تاسیس رادیو وتلوزیون قبل از انقلاب به محلی برای تفرج شیرازیها تبدیل شد,اگرچه بی در و پیکر بودن شهر شیراز و شهرداری بی لیاقتش و سود جویی صاحبان املاک منطقه و عمودی سازی فرصت نداد که این منظره زیبا با دیدگاه بیش از 180 درجه ای که داشت برای نسل یسنا باقی بماند ولی باز هم از طریقه کوچه های اطراف و بعضی پشت بامهای آن منطقه خرده منظره ای از این شهر تهی شده از باغات و سرسبزی قدیمیش پیداست!.
از شیرازیهای شکم چران و اهل دل! که چنچنه جزیی از کردار و آداب زندگی شان شده,می توان نشانی همه خوردنیهای خوشگوار هر نقطه از این شهر را پرسید و وقتی نوبت به تپه برسد,آش کارده "بوو"و"ننه"وجه اشتراکی است که دم غروب وشبهای پاییزی و زمستانی بسیاری را شکل داده است,سوز سرما با خوردن یا هورت کشیدن این آش ترش و تیز که برای مسافران و ناآشناها به اشتباه یک آش شیرازی جا افتاده,فراموشمان می شد...
چندین پیرمرد و پیرزن(حداقل دو جفت!)در نقش بوو و ننه بازی کرده بودند و هیچکدام هم به درستی شناس نبودند ولی کار آنها مگر به لطف استانداردهای بهداشتی!یا کسالت تعطیلی بردار نبود و بلاخره می شد آنها را در حالیکه با لباسی ژنده و پیچیده شده در پالتوهایی بلند وصورتی سرخ از سوز سرمای بعد ازظهرهای زمستانی شیراز در کنار دیگی که بخار از آن بلند می شد در طول مسیری که روی نقشه ویکی مپیا نشان داده ام,جست!.


ولی خبر ناگوار این است که هفته پیش آخرین بازیگر این نقش که در نقش "ننه"بازی می کرد در اثر برخورد یک اتومبیل با صندوق صدقات جنب بساطش و کمانه کردن صندوق و اصابت به صورتش به خیابان پرتاب شده و یکی از رانندگان عبوری نیز با سرعت غیر قابل کنترلی از روی هیکل بی رمق پیرزن عبور می کند و پرونده این نقش تا بازیگر بعدی بسته می شود!!!.پیش از این شوهر همین زن نیز طی یک حادثه دیگر مرحوم شده بود.
پ.ن: آش کارده به واسطه ماده اولیه اش که همان سبزی کوهی کارده و بومی ارتفاعات زاگرس جنوبی است از خوراکیهای عشایر این منطقه و بویژه لرها بوده که بعداً در شهرهای کهکیلویه و بویراحمد,فارس,بوشهر و خوزستان عمومیت پیدا کرده ولی در شهرهای بهبهان,کازرون و شیراز معروفتر از جاهای دیگر است.
پ.ن:در بین عکسهای علی آقو توانستم یکی از بازیگران اخیر نقش بوو را پیدا کنم.(بوو همان مترادف شیرازی بابا است)
پ.ن: شیرازیها ایکونها و نمادهای زیادی داشته و دارند که نه در زمان حیات و نه پس از مرگشان یادی از آنها نمی کنند و به همین آسانی فرهنگ عامه از بین می رود و شاید سالها بعد یسنا نیز نتواند نشانه ای از آش کارده و تپه تلوزیون بیابد.
پ.ن:دستور پخت آش کارده,گرچه ننه جور دیگری توضیح می داد!.

Sunday, August 31, 2008

Farnborough فارن بورو:سرزمين آرزوها



آيا هيچكدام ازشما كودكي تان را در يك پايگاه نيروي هوايي گذرانده ايد؟،جايي كه هر لحظه غرش موتورهاي جت جنگنده و اوج گرفتن يك پرنده تيزتك شما را به پشت پنجره يا بالاي پشت بام بكشاند و هر لحظه با همه وجود آرزو كنيد،اي كاش من در كابين خلبان بودم!!.
زندگي در چنين جايي شما را ناخودآگاه در كوران مجلات هوانوردي و خصوصاً بولتنهايي كه پيش ازانقلاب توسط نيروي هوايي منتشر مي شد،قرارمي دهد و شما بدون آنكه متوجه باشيد به هر شي پرنده اي علاقه مندي نشان مي دهيد و حتماً جايي به نام نمايشگاه هوانوردي فارن بورو بعنوان مكاني آشنا و مقصدي آتي نشانه گذاري خواهيد كرد...
گالري عكسي از فارنبورو 2008 برايتان انتخاب كرده ام تا عشق هواپيما نميراد!.


پ.ن:عكس متعلق به يك هليكوپتربدون سرنشين و هدايت شونده است كه از آخرين ساخته هاي نورتروپ براي پشتيباني نيروي زميني است.

Friday, August 15, 2008

یسنا و اولین اسباب کشی عمرش

یسنا با اولین اسباب کشی عمرش روبرو شده است, حس کنجکاوی ژنتیک! و پدر و مادر پر مشغله این روزها و انباری از اسباب ضروری و غیر ضروری که از دل کمدها و کارتنها بیرون کشیده می شود , دنیایی است که بیش از یک پارک بازی یسنا را مشغول کرده است!.

پ.ن: دیدن عکسهای کودکی یسنابابا و یسنامامان به قدری برایش تعجب به همراه داشت که اصلاً نمی تواند باور کند پدر و مادرش روزی هم این شکلی و این اندازه ای بوده اند!!.

Wednesday, August 13, 2008

هشدارهاي آنچناني بردر و ديوار

ما تنها مردمي نيستيم كه با اشكال عجيب وغريب يا نمادها و جملات من درآوردي به مخاطبانمان هشدار مي دهيم!،در دنيا بسياري از اين گونه تابلوها و ديوارنوشته هاي بامزه پيدا مي شود كه انواع ايراني پيش آن رنگ مي بازند!.


نمي دانم شنيده ايد يا آن كه گذرتان به معابرعمومي شهرهاي هندوستان افتاده است تا ببينيد كه آقايان قضاي حاجت را در كنار خيابان ومقابل ديدگان ناباور توريستها ونگاههاي بي تفاوت خودشان به جا مي آورند؟!.
ديدن تابلويي با اين تعابير در هند اصلا ًچيز عجيبي نيست و كسي هم متعجب نمي شود!.لينك
پ.ن: در لينك بالا مي توانيد انواع و اقسام عجايب تابلوجاتي! جهان را ببينيد!.
پ.ن: البته سالها پيش درگذر پيچ پيچ محله هاي قديمي شيراز هم كوچه اي بود معروف به كوچه ..اشوها!كه شبها به جهت خلوتي وپرت بودن نقش آبريزگاه عمومي را بازي مي كرد!.
پ.ن:فكركنم علي آقو يادشان مانده باشد!.

Friday, August 8, 2008

کودکان آلمانی از مصرف تخم مرغ شانسی کیندر منع شدند Kinder Surprise

کودکی من با کامک,تی تاپ,بستنی آلاسکای پاک و از این دست خوردنیهای کودکانه طی شد که حدود قیمتهایشان با پول توجیبی روزانه ام منافاتی نداشت, ولی یک چیز متفاوت هم در سوپرمارکتهای شیک آن روزها بسیار وسوسه انگیز بود: تخم مرغ شانسی های کیندر
این تخم مرغهای شکلاتی ابداع شده درایتالیا به سال 1972(من آلمانها را مبدع کیندر می دانستم!) با من همسن هستند,و با طعمی فراموش نشدنی همیشه جوایز مینیاتوری و بسیار جذابی با خود به همراه داشتند که در آن سالها پول توجیبی یک هفته را ناکار می کردند!!.همیشه بر سر نا ایمن بودن قطعات پلاستیکی و فلزی پازلهای که در این بسته خوراکی یافت می شد بین کمیسیونها و سازمانهای بهداشتی در اروپا و در داخل آلمان جنگ و منازعه بوده است و از قرار به تازگی کمیسیون کودکان در پارلمان آلمان این محصول از سری محصولات Kinder Surprise را به علت ریسک بلعیده شدن توسط کودکان ممنوع کرده است !.
شرکت کیندر سالیانه 20 کاراکتر مربوط به فیلمها و انیمیشنهای جذاب دنیا را به پازلهای مینیاتوری با قطعاتی قابل بسته بندی در جوف یک تخم مرغ شکلاتی به وزن کل 150 گرم, عرضه می کند.لینک خبر


پ.ن: ما با توجه به کم سن و سالی یسنا ,کلکسیون اسباب بازیهایی که از دل تخم مرغهای شکلاتیمان بیرون کشیده بودیم را در اختیارش نگذاشته ایم و فکر کنم باید تا سن مدرسه او نیز صبر کنیم!!.
پ.ن: تاریخچه شرکت کیندر را از اینجا بخوانید.

Friday, August 1, 2008

اشباح گویا در ذهن و خاطره

سالهای 57-58 به همراه یک گروه جوان که امروز یا نیستند یا دیگر جوان نیستند!,در پیاده روهای روبروی دانشکده پزشکی دانشگاه شیراز شاهد بساط کتابروشیها بودم و انواع پرچمها , آرمها و شعارها و سینمای آوانگارد دانشکده که آن روزها فیلمهای متفاوتی را به نمایش می گذاشت و من هنوز فیلم خرمگس را به یاد دارم و نقاشی معروف فرانسیسکو گویا بر روی جلد کتاب آن نوشته اتل لیلیان وینیچ و پیش نمایش آن در سینما,شاید بیش از خود فیلم این نقاشی در ذهنم ماندگار مانده است...

فیلم اشباح گویاGoya's Ghosts ساخته میلوش فورمن و با هنرنمایی خاویر باردم و ناتالی پورتمن,نقبی بود به همان سالها و رمز و راز تصویری که سالها در حافظه نگاه داشتم بدون آنکه بدانم با چه حس و حالی کشیده شده است و گویا فرزند خلف کدام دوران بوده است.شاهد درد و رنج بودن و به تصویر کشیدن آنچه بر انسان و انسانیت رفته است از گویا شخصیت ویژه ای در عالم هنر ساخته است,تصویرهایی واقعی از آنچه انسان در زیر پوستش پنهان ساخته است,پدر لورنزوی فیلم به تمامی شبیه همه انسانهایی است که حقیرند و حقارت خود را دستمایه حقیر شمردن سایر انسانها می کنند.

پ.ن: این فیلم را برای فرصت مناسبی ذخیره کرده ام تا برای بسیاری از دوستان فرصت دیدنش را فراهم بیاورم و شاید روزگاری که بتوان به پخش عمومی سپرد و البته به بهترین فیلم نیمه اول امسال برایم تبدیل شد!.

Sunday, June 8, 2008

مهماني خودخوانده ورستورانVIP


طي چند هفته گذشته سازمان مشغول آمادگي براي مميزي سيستمهاي يكپارچه مديريتي بود،بعد از ابلاغ برنامه مميزي، به نماينده مديريت پيشنهاد دادم كه براي چند روز مميزي،بعنوان انگيزه و تشويق مميزان براي ناهار از سرويس رستوران ويژه مديريت استفاده گردد تا در طي گردهمايي ناهار به تبادل نظر نيز بپردازند،نماينده مديريت از پيشنهادم استقبال كرد و قول مساعدت داد...

ديروز اولين روز مميزي بود و در ساعت سرو ناهار به همراه گروه به رستوران ويژه رفتيم و با برخوردمحترمانه مسئول رستوران به ميزي با چندين سرويس آماده راهنمايي شديم،در اواسط صرف غذا گروه ديگري از يكي از ادارات با چند مهمان خارجي وارد رستوران شدند ودر كمال تعجب دنبال ميز آماده و مهياي مهمان خود بودند كه با پچ پچ مسئول رستوران معلوم شد كه نماينده مديريت به قولش وفا نكرده ! و اصلاً هماهنگي چنين كاري صورت نگرفته!! و ما با پر رويي جاي ديگران را اشغال كرديم!،خدا پدر مسئول رستوران ويژه را بيامرزد كه از مديريت ما بسيار محترم تر است و به رويمان هم نياورد!!...

پ.ن: نكته اخلاقي اينكه درايران ماهمه چيز باپررويي و حق به جانبي مفرط به خوبي پيش خواهد رفت!،شما نگران مشكلات ديگران نباشيدچون آنها حتماً فكري بحال خودشان خواهند كرد!،اگر حقي براي خود متصورهستيد ترديدي به خود راه ندهيد چون آن را بدست خواهيد آورد و چنين و چند چيز مفرح و با مزه ديگر...!

Template Designed by Douglas Bowman - Updated to New Blogger by: Blogger Team
Modified for 3-Column Layout by Hoctro, a little change by PThemes